تبلیغات
اعجاز سینما - مطالب ابر بصری

نمای متحرک (2)

تحلیل بصری فیلم نامه

از سینمای بداهه پرداز که بگذریم، فیلمنامه همچنان نقطه شروع برنامه‏ریزی هر نوع فیلمی است. کارگردان کار خود را با تحلیل داستان و چگونگی رشد شخصیت ها آغاز می کند که معمولا به این کار تحلیل فیلمنامه اطلاق می شود. در واقع بیش از یک نوع تحلیل وجود دارد، از جمله تحلیل فیلمنامه برای بازیگران، تحلیل فیلمنامه برای طرح بصری فیلم و تحلیل فیلمنامه به منظور برنامه‏ریزی تولید که توسط مدیر تولید و دستیار کارگردان انجام می شود. دو تحلیل  اول توسط کارگردان صورت می گیرد و تحلیل به منظور برنامه‏ریزی کاری بسیار فنی است که برای استفاده بهینه از زمان و منابع انسانی فیلم یعنی بازیگران و گروه تولید انجام می شود. با وجود این که برنامه‏ریزی بخش مهمی از تولید هر فیلمی است، اما ربطی به فرآیند صحنه پردازی ندارد و لذا در این‏جا به آن پرداخته نشده است.

تحلیل  برای بازیگران و تحلیل بصری فیلمنامه، دست کم به شیوه‏ای که در این فصل مورد بررسی قرار می گیرند، بسیار شبیه هم هستند. در واقع، مرحله اول تحلیل بصری در کتاب حاضر زیر مجموعه تحلیل صحنه است که کارگردان برای تمرین ها انجام می دهد. کتاب هدایت بازیگران نوشته جودیت وستون منبع فوق العاده‏ای برای آشنایی عمیق با تحلیل صحنه است. حتی اگر سر صحنه به شیوه بداهه پردازی کار کنید، تحلیل داستان مبنایی است برای رسیدن به یک صحنه پردازی خاص و انتخاب نماها.

تحلیل فیلمنامه، مثل نوشتن، کاری آن‏چنان شخصی است که در آن قاعده و قانون نقش اندکی دارد. اما دقت در روش دیگران برای تحلیل فیلمنامه چیزهایی به ما می‏آموزد و رویکردی که در این فصل به نمایش در‏آمده روش‏هایی را پیش رو می‏گذارد که می‏توانید از آن‏ها برای کار خود اقتباس کنید. گرچه در این جا هیچ قانونی ارائه نشده اما یک فرض بنیادی وجود دارد: فیلمنامه نویسی، طراحی استوری بورد و فیلم‏برداری همگی مراحلی هستند در سیر رشد و شکل‏گیری یک داستان. بنابراین می‏توان و باید اجازه داد ایده‏هایی که در فیلمنامه وجود ندارند، مسیر مفهوم اصلی و اولیه را تغییر دهند. اعتراف می کنم که این دیدگاه یک نویسنده / کارگردان است و احتمالا نویسندگانی که متن را مقدس می انگارند چنین دیدگاهی را کفر‏آمیز تلقی خواهند کرد. با وجود این که این دیدگاه در سینمای تجاری کاملا بیهوده است، اما هنوز شاهدیم که دیدگاه تالیفی از احترام نسبی برخوردار است.

هدف از نمونه‏هایی که در ادامه از فرآیند تحلیل فیلمنامه ارائه شده این است که به شما نشان دهیم چگونه در عین حفظ احترام به اهداف و نیات فیلمنامه، در قید و بند آن‏ها باقی نمانید. تحلیل بصری فیلمنامه علاوه بر تقویت داستان، در خدمت هدف سنتی سازمان‏دهی و تقلیل گزینه‏های فیلم برداری است، زیرا در نهایت نمی‏توانید به تمام زوایا و ایده‏هایی که در مرحله پیش‏تولید طراحی کرده‏اید جامه عمل بپوشانید. لذا باید تعادلی میان خلق ایده‏های تازه و محدود کردن گزینه‏ها به طرحی ثابت برقرار کنید، چرا که در برنامه تولید فیلم همیشه ایده‏ها بیشتر از زمانی است که در اختیار دارید.

شاید تعجب کنید از این که تحلیل بصری فیلمنامه بیش از این که به تک تک نماها و زوایای دوربین بپردازد به داستان و مسائل شخصیت‏پردازی توجه دارد. این تمرکز در واقع وجه افتراق کارگردان و فیلم‏بردار است. داستان مبنای هر تصمیمی است که درباره ساختار بصری فیلم گرفته می شود و این تصمیمات باید حاصل غوطه خوردن کارگردان (و بازیگر) در فیلمنامه باشد. البته فیلمنامه نویس، طراح تولید، بازیگران، فیلم بردار و تدوینگر همگی در تصمیماتی که هر روز درباره فیلم گرفته می شود دخیلند، اما این همکاران هر یک در زمینه‏ای ویژه تخصص دارند و مسئولیت دید کلی فیلم به عهده کارگردان است. برای بهره‏برداری از ایده های بازیگران وسایر همکاران، بی‏آن‏که خط اصلی داستان از دست برود، درکی فراگیر و جامع از داستان ضروری است. در واقع به همین خاطر است که اقدام به تحلیل فیلمنامه و داستان می‏کنیم. سر صحنه، جزئیات تحلیل ناپدید می شود و جوهر داستان، در صورتی که آماده باشید، مثل افق در برابر دیدگان شما ثابت و پا برجا می‏ماند.

هدف از تحلیل بصری فیلمنامه یافتن جوهر اساسی هر صحنه از جنبه بصری است. اما برای رسیدن به این بنیان بصری باید پله به پله حرکت کنیم. کار تحلیل معمولا مسیر دایره‏وار اکتشاف است برای یافتن ایده‏ای بسیار ساده. وقتی خط کلی داستان و معنای اساسی هر صحنه کم و بیش روشن شد، کارگردان می تواند درباره نحوه قرارگیری بازیگران در صحنه و حرکت دوربین آگاهانه تصمیم بگیرد.

اگر کارگردان نویسنده فیلمنامه هم باشد، در این صورت فرآیند تحلیل بسیار متفاوت با زمانی خواهد بود که فیلمنامه کس دیگری را تحلیل می‏کند. چون صحنه‏ای را که برای تحلیل استفاده شده خود نوشته‏ام، در مقایسه با زمانی که با نوشته نویسنده دیگری مواجه هستم، احتمال بیشتری دارد که در این مرحله گفتگوها را تغییر دهم. اما اگر یک چیز درباره فیلم سازی مسلم باشد این است که تا لحظه اتمام فیلم همه چیز می تواند و باید انعطاف پذیر و قابل تغییر باشد. و حتی آن وقت هم امکان فیلم برداری مجدد وجود دارد.

در عمل، من احتمالا فقط یک یا دو مرحله از تحلیل را روی صحنه‏ای که در ادامه به عنوان نمونه آمده انجام خواهم داد. اما در این‏جا برای روشن شدن مطلب چند شیوه مختلف تحلیل مورد استفاده قرار گرفته است.

مرحله تداعی آزاد

وقتی فیلمنامه‏ای را می خوانید خود به خود شروع به کارگردانی آن می کنید. هر سطر از گفتگوها و توضیحات صحنه باعث می شود تصاویر و ایده‏هایی برای صحنه پردازی به ذهن خواننده خطور کند. و وقتی فیلمنامه را چند بار خواندید می توانید شروع به نوشتن ایده های خود در حاشیه آن کنید. این ایده ها می توانید شامل طرح های سر دستی، نمودار، یادداشت، آدمک های چوب خطی با فلش و هر چیز دیگری باشد که بتوان به  سرعت نوشت. در این مرحله اصلا نباید به بودجه و دیگر محدودیت های عملی ایده های خود فکر کنید. در مراحل بعد آدم های زیادی هستند که کارشان « نه » گفتن است. اما هدف شما این است که به غرایز خود پاسخ « مثبت » بدهید.

مرحله تداعی آزاد که طی آن ایده های خود را به سرعت روی کاغذ می آورید صرفا برای گرم شدن و کسب آمادگی است، هر چند که ممکن است در مرحله پیش تولید ماه ها سرگرم این کار باشید. فرآیند یافتن طرحی برای نسخه نهایی یک صحنه ممکن است مسیری پیچیده و غیر مستقیم باشد، اما اصلا دور از ذهن نیست که برخی از نخستین ایده های شما به تدوین نهایی فیلم راه یابند. علاوه بر این صحنه های مشکل‏سازی هم وجود دارند که بیشتر سوال ایجاد می کنند تا پاسخ. بنابراین در مرحله نخست فرآیند تحلیل ایده های متعددی به ذهن خطور می‏کند که برخی عملی هستند و برخی خیر. گام بعدی این است که منتقد سخت‏گیر خود باشید و شروع به ساده‏سازی کنید. ما برای تحلیل نمونه‏ای خود از صحنه کوتاهی به نام بوستون استفاده می‏کنیم که متعلق به فیلمنامه‏ای بلند‏تر است و برای کمک به شکل‏گیری صحنه، اطلاعات پیش داستان نیز آورده شده است.

 

« بوستون »

صحنه‏های قبلی:

خانواده اسلاترلی در محله‏ای اعیان‏‏نشین در حومه بوستون زندگی می کنند. جیم اسلاترلی که مدیر مالی یک شرکت بزرگ است، اخیرا خانواده خود را به شهری جدید منتقل کرده تا از بروز جار و جنجال پیرامون کیفر خواستی که علیه او و به اتهام خرید و فروش غیر قانونی و شهادت دروغ صادر شده جلوگیری کند. جیم گناه‏کار شناخته می شود و ده سال زندان در انتظار او است. بنابراین به سرعت در آستانه ورشکستگی قرار می گیرد و اکنون در تلاش است تا راهی برای تامین مخارج دادگاه پیدا کند.

در صحنه های قبل فهمیده‏ایم که جیم و همسرش سندی تصمیم گرفته‏اند از هم طلاق بگیرند تا جیم بتواند خانه‏شان را به نام همسرش کند.

نقشه آنها این است که برای حفظ اموال خود و به عنوان یک راه حل اقتصادی متارکه کنند. از دید جیم این کار صرفا یک اقدام تاکتیکی است و آنها در کنار هم باقی خواهند ماند. چیزی که جیم نمیداند این است که سندی دیگر او را دوست ندارد و به دنبال راهی است تا رابطه‏شان را قطع کند. او می خواهد جیم فکر کند که آنها در کنار هم خواهند ماند (چه زن و شوهر باشند و چه نباشند)، تا به این ترتیب بدون هیچ مقاومتی اختیار خانه را در دست بگیرد.

جیم و سندی هنوز به سه فرزند نوجوان خود چیزی درباره نقشه طلاق‏شان نگفته اند. اما یان، فرزند وسط، از متارکه مطلع شده و حرفهای مادرش را درباره تصمیمش به ترک ایالت بدون اطلاع جیم شنیده است. صحنه شام که در ادامه می‏آید لحظه ای است که یان می خواهد نقشه مادرش را برای ترک کردن جیم بر ملا کند.

داخلی آشپزخانه شب

وقت شام است. جیم برای ادای شهادت به سفری سه روزه به کالیفرنیا، محل رسیدگی به پرونده رفته است. سندی به اتفاق دو پسرش، جک و یان (18 و 16 ساله)، مشغول چیدن غذا روی میز است. لینت دختر 11 ساله سندی، پشت میز نشسته.

 

یان

زودتر تمومش کنیم چون من باید برم.

سندی

اول شامت رو می خوری.

یان

قراره تی جی رو ببینم. من رو به عنوان راننده معرفی کردن.

سندی

با کدوم ماشین:

یان

(با تاکید) ماشین پدر.

جک

بنزین بزن، داره تموم می شه.

سندی

تو سوار اون ماشین نمی شی.

یان

پدر گفت می تونم سوار بشم.

سندی

اون الان نیست و من می‏گم نه.

یان

چرا؟

سندی

چون از لحن صدات خوشم نمی‏آید و آدمی غیر منطقی هستم.

یان

فقط غیر منطقی؟

سندی

و کینه ای.

جک

دوست دارم در آرامش غذا بخورم... به لینت نگاه کنید، هیچی نمی‏گه.

لینت لبخند می زند و یک ساقه مارچوبه را تکان می دهد.

یان

پدر گفت می تونم ماشین رو بردارم، همین امشب.

سندی

تو از من اجازه می گیری نه پدرت... وقتی که نیست.

یان

تو نیستی که وقتی پدر به دردسر می افته جاخالی میدی؟

جک

خفه شو، یان.

یان

خودت خفه شو. (به سندی) خوشم می‏آد حالا که داری همه چیزشو می‏گیری خوب زور می‏گی.

این حرف توجه سندی را جلب می کند. همه می‏فهمند که یان از چیزی خبر دارد.

سندی

تو نمیدونی چی داری می‏گی، و اصلا به تو مربوط هم نیست.

یان

چرا، هست.

سندی

نه نیست. تو هیچ وقت پول چیزهایی رو که داری نپرداختی... آه، پیستوله‏ای رو که با پول چمن‏زنی خریدی یادم رفت. تو بهتر از نود و نه درصد مردم این کشور زندگی می‏کنی و این رو مدیون پدرت و من هستی.

یان

طوری حرف می زنی که انگار تو و پدر در یک طرف هستید...

جک

طرف چی؟

یان

.... طرفه، مثلا، جایی که قراره زندگی کنیم. نه، مامان؟

سندی سکوت می کند چرا که فکر نمی‏کرد یان از متارکه خبر داشته باشد. جک و لینت متوجه می‏شوند که خبرهایی است.

سندی

کافیه.

یان

چی؟ داری درباره اون نود ونه درصدی که ما ازشون بهتر زندگی می‏کنیم حرف می‏زنی یا آمار پنجاه درصدی طلاق؟

لینت

این جا چه خبره؟

سندی

لینت ، لطفا برو طبقه بالا.

لینت

من این جا نشستم دارم سبزیجات له شده می‏خورم و کاری هم به کار کسی ندارم.

یان

فکر می‏کنم دیگه وقتشه که همگی یه چیزی رو بدونیم.

جک

چی رو بدونیم؟

یان

مامان و بابا دارن از هم جدا می‏شن.

جک

چی؟

سندی

لعنتی... تو هیچ اهمیتی به خواهر و برادرت نمی‏دی ...

یان

تو می‏دی؟

لینت

مامان؟

سندی

برادرت حرف‏های وکیل‏ها رو شنیده...

یان

اه، آره...

سندی

اون حرف‏ها ربطی به خانواده نداره... اون یه مسئله حقوقیه.

جک

وکیل‏های کی؟ بابا؟ اون یارو شولر؟

سندی

من نمیدونم یان چی شنیده.

جک

خب، به ما هم بگو، مامان.

لینت

آره.

سندی

(فکرش را جمع می کند) مربوط به مالکیت خونه است و این که قانون ماساچوست چی میگه...

یان

(با طعنه) آره...

سندی

ساکت شو! هنوز هیچ تصمیمی گرفته نشده، با وکلا صحبت کردیم... فقط همین. می دونی چند تا موسسه دنبال پدرت هستن، چقدر قضیه پیچیده است؟ ما به شما هیچی نگفتیم چون هر روز تغییر می کنه...

جک

یان در مورد طلاق راست میگه، مامان؟

سندی

(با تردید) نه.

یان

مزخرفه

سندی

بگو ببینم تو چی شنیدی؟

یان

داری سعی میکنی یه داستانی سرهم کنی؟

سندی فقط به او خیره میشود.

سندی

برو. ماشین رو بردار و برو پیش دوستات، البته تا وقتی که هنوز ماشین داریم.

یان

نه. حالا که همه چیز بر ملا شده، می‏خوام بمونم و راجعش صحبت کنم.

جک

مامان، این‏جا چه خبره؟

سندی انتهای میز می نشیند. به زمین خیره میشود، در فکر است. یان فقط لحظه ای به او خیره می شود.

یان

چرا اون جا نشستی؟

سندی به او نگاه می‏کند... یاد جیم افتاده است.

یان

اونجا جای پدره.

پس از خواندن فیلمنامه اکنون می توانیم کار تحلیل را آغاز کنیم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()

نمای متحرک (1)

من الان در حال مطالعه جلد دوم کتاب نما به نما (نمای متحرک) اثر استیون دی.کاتز ترجمه محمد گذر آبادی هستم. این کتاب رو قبلا معرفی کرده ام و مطالب زیر نیز از همین کتاب است:

صحنه پردازی: کارگردان

کار اصلی کارگردان صحنه پردازی است. صحنه پردازی نقطه تلاقی بازیگری، فیلم برداری و تدوین است، یعنی سه حوزه ای که کارگردان مسولیت نهایی آن ها را بر عهده دارد.

هیچ یک از عوامل حاضر در صحنه، از فیلم بردار گرفته تا مسئول وسایل صحنه، کارش را آغاز نخواهد کرد مگر این که کارگردان در مورد دو چیز تصمیم خود را گرفته باشد؛ اول محل قرار گرفتن دوربین و دوم نحوه حرکت بازیگران در برابر دوربین.

هر کارگردانی که به چیزی بیش از فیلم برداری یک یا دو صفحه از فیلم نامه در روز می اندیشد، یا به عبارتی هر کارگردانی که نگاه و زاویه دید دارد، بالاخره در یک مرحله مجبور است وسط صحنه بایستد و درباره امکانات صحنه فکر کند. هر کارگردانی می داند (یا خیلی زود می فهمد) که صحنه پردازی یک رشته تصمیمات مجزا نیست بلکه در واقع نقشه و طرحی است برای تعیین نحوه کار تمام اعضای گروه تولید در هر روز از فیلم برداری.

برخی از کارگردان ها سر صحنه و تقریبا بدون برنامه ریزی قبلی به این طرح کلی می رسند، اما کسانی که از قابلیت تجسم تمام سکانس ها برخوردارند، می توانند ایده های خود را در قالب فهرست مفصل نماها یا همان استوری بورد بریزند. البته صرف نظر از روش کارگردان، کار با دوربین و بازیگران مهارتی است که به مدد تجربه بهبود می یابد. ولی متاسفانه در آغاز راه تجربه عملی سخت به دست می آید و حتی کارگردانان حرفه ای نیز بیشتر وقت خود را به عوض تجربه اندوزی، در انتظار پروژه بعدی می مانند.

وقتی کارگردان ها درگیر ساخت فیلمی نیستند، یک راه برای تمرین و کسب مهارت در صحنه پردازی این است که عوامل ظاهرا بی شمار دخیل در صحنه پردازی را ساده کنند و آن ها را در قالب الگوهای حرکت و واژگان فنی تعریف و تفهیم نمایند.

به طور کلی وقتی کارگردان صحنه ای را برای دوربین طراحی می کند با سه دسته از عوامل سر و کار دارد:

- عوامل روایی

- عوامل نمایشی

- عوامل تصویری

منظور از عوامل روایی اعمال خاصی است که در فیلمنامه توضیح داده شده. مثلا ماشینی وارد پمپ بنزین می شود و راننده برای بنزین زدن از اتومبیل پیاده می شود. در این نمونه کنش ساده و سرراست است و جای زیادی برای تعبیر و تفسیر از طریق صحنه پردازی وجود ندارد. اما اگر صحنه ای در یک میهمانی داشته باشیم و افراد آزادانه در اتاق های خانه حرکت کنند، امکان مانور زیادی برای کارگردان و بازیگران به وجود می آید.

عوامل نمایشی عبارتند از عناصری که درک عاطفی ما را از صحنه تعیین می کنند. این عوامل به دو دسته تقسیم می شوند: زاویه دید و تاکید دراماتیک.

زاویه دید

انتخاب زاویه دید در یک صحنه مهم ترین عامل در تعیین محل دوربین است. در داستان کوتاه یا رمان زاویه دید روایت اغلب واحد و ثابت است، اما در فیلم های سینمایی زاویه دید پیوسته تغییر می کند. زاویه دید ممکن است در یک صحنه به سرعت و به نفع یکی از شخصیت ها تغییر کند و یا ممکن است در موقعیتی خنثی و بی طرف باقی بماند.

کارگردان زاویه دید را از طریق تعیین منطق روایی، تماس چشمی و اندازه نما تعیین می کند. منطق روایی یعنی این که ما داستان را از طریق تعقیب اعمال یک یا چند شخصیت دنبال می کنیم. مثلا اگر صحنه در یک فروشگاه آغاز شود و ما فروشنده را قبل از ورود دو نوجوان برای مدتی در حین کار مشاهد کنیم، ترغیب می شویم که صحنه را از زاویه دید فروشنده ببینیم. بر عکس اگر قبل از دیدن فروشنده، نوجوان ها را در بیرون فروشگاه دیده باشیم، وقتی آن ها وارد می شوند به هم ذات پنداری با آن ها تمایل بیشتری داریم. تماس چشمی عامل ظریف تری در تعیین زاویه دید صحنه است، اما این واقعیت از اهمیت و قوت آن به هیچ وجه نمی کاهد. مثلا وقتی یک بازیگر به سمت دوربین نگاه می کند ما ارتباط نزیک تری با او برقرار می کنیم. حتی اگر پشت بازیگر به ما باشد و دوربین میدان دید او را در قاب بگیرد، در واقع از ما دعوت می کند تا در زاویه دید بازیگر شریک شویم. ولی اگر بازیگر را به صورت نیم رخ در قاب بگیریم، تاثیر آن عکس حالت قبل می شود و ما را نسبت به او در موقعیتی خنثی تر قرار می دهد.

اندازه نما راه دیگری است برای کارگردان تا هم ذات پنداری ما را با شخصیت کنترل کند. به طور کلی، هر چه نما بسته تر باشد، حس نزدیکی ما به سوژه بیشتر می شود و این احساس باعث تقویت حس هم ذات پنداری با سوژه می شود.

تاکید دراماتیک

تاکید دراماتیک ارتباط مستقیم با اندازه نما دارد. اندازه نما می تواند اجرای بازیگر، کنش صحنه و حوادث دراماتیک را تشدید یا تعدیل کند. حتی نحوه قرار گرفتن بازیگر در قاب به تنهایی می تواند توجه ما را به سوی او هدایت کند.

نورپردازی، طراحی صحنه، نوع عدسی و تدوین همگی در تعیین تاکید دراماتیک موثر است اما از نظر صحنه پردازی، مهم ترین مسئله اندازه نما و محل قرار گرفتن سوژه درون قاب است. در این جا عامل تضاد اهمیت بسیاری دارد. به عنوان مثال، معمولا حرکت از نمای متوسط به نمای نزدیک از یک سوژه، شیوه ای برای تاکید بر اهمیت آن است. اما همچنین ممکن است برای تاکید بر سوژه، از نمای نزدیک آن به نمای باز برش زد.

آخرین مقوله مطرح در صحنه پردازی عبارت است از عوامل تصویری، یعنی عناصر گرافیکی نظیر ترکیب بندی، قاب بندی، نورپردازی و ویژگی های عدسی دوربین. البته تعیین ویژگی های بصری نما آسان ترین بخش کار است، به این دلیل که تاثیر آن ها چندان متکی به نماهای قبل و بعد نیست.

وقتی کارگردان از پشت دوربین نگاه می کند، تمام ویژگی های بصری قاب را که روی پرده نمایش ظاهر خواهند شد می بیند و لازم نیست تصور کند که این عناصر در کنار نماهای دیگر چه تغییری خواهند کرد. به این معنا، عوامل بصری در مقایسه با تاکید دراماتیک و زاویه دید، کمتر سینمایی به حساب می آیند. ولی کارگردان باید موقع صحنه پردازی هر سه عامل را مد نظر داشته باشد (عوامل روایی، تاکید دراماتیک و عناصر بصری). روش صحنه پردازی هر کارگردان در واقع ما حصل تصمیماتی است که او درباره نحوه استفاده از این عوامل میگیرد.

نوشته شده در تاریخ شنبه 5 آذر 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()

کتاب مبادی سواد بصری اثر دونیس ا. داندیس (7)

ایجاد وضع طراز شده و هماهنگ در طرحهای بصری، شیوه مفید و خطا ناپذیری است و در حل مسایل مربوط به ترکیب بندی برای طراحان کم تجربه بسیار مفید است. قواعدی که برای این منظور به کار می رود بسیار ساده و روشن است و اگر آنها اکیدا رعایت شوند نتیجه کار به طور حتم جذاب خواهد بود. این روش خطاناپذیر است. طراحی به شیوه قرینه سازی، به دلیل مطمئن بودن آن، وسیله بسیار با ارزشی برای به وجود آوردن طرحهای به اصطلاح شسته و رفته است. طراحی کتاب از مواردی است که به علت ویژگی خاص آن، سبک کلاسیک در آن بسیار به کار می رود. طراحی کتاب و به خصوص صفحات داخل آن از مواردی است که در آن به علت ویژگی خاص حروفچینی برای چاپ، سبک کلاسیک کاربرد بسیاری دارد، که دارای ظاهری بس متقارن و متوازن است، شکل 12-5. هر چند فن هماهنگ سازی از طریق طرحهای طراز شده، مطمئن و سهل است، ولی اگر در یک اثر بصری عنصری از ماجراجویی و تحرک وجود نداشته باشد، باعث کدورت و ملال چشم و ذهن می شود. یکی از خطرهایی که ارتباط بصری و به طور کلی هنر را تهدید میکند ایجاد حالات کسالت بار و یکنواخت است. چشم و ذهن به محرکها و عوامل تهییج کننده نیز احتیاج دارد و برای این منظور باید در ساخت طرح و پیام از فن برجسته کردن بهره جست.

برای برجسته کردن معنا از لحاظ بصری، فن کنتراست نه فقط باعث تهییج و جلب توجه بیننده می شود بلکه به معنای موجود در پیام نیز اهمیت و تحرکی خاص می بخشد. برای نمونه اگر بخواهیم چیزی را واقعا بزرگ نشان دهیم، شیء کوچکی را کنار آن قرار می دهیم. در واقع این کنتراست یا تضاد است، یعنی نوعی سازماندهی عناصر بصری به طوری که تاثیر آنها بر بیننده شدت می یابد اما منظور از شدت بخشیدن به تاثیر معنا بیش از اینهاست، می توان گفت این کار عبارت است از حذف کردن عناصر غیر لازم و تصنعی و در نتیجه تمرکز دادن بر آنچه واقعا مهم است. رامبراند، نقاش هلندی، با پیروی از این روش، شیوه چیاروسکورو (Chiaroscuro) ، را در نقاشی به کار گرفت. نام این تکنیک از ترکیب دو کلمه ایتالیایی چیارو، (chiaro) ، و اسکورو، (scuro) به وجود آمده است و به معنای نور و تاریکی است. رامبراند در آثارش اعم از نقاشیهای رنگ و روغن، شکل 13-5 و یا حکاکیهای خطی چاپی ، شکل 14-5 اغلب از روشنایی و تاریکی استفاده می کند ولی طیف وسیعی از سایه - روشنهای بین سیاه و سفید را به کار نمی گیرد و در نتیجه این کار ، تاکید زیادی بر موضوعهای اصلی آثارش به وجود می آید و آنها حالت بسیار برجسته و زنده ای پیدا می کنند. آثار رامبراند بهترین دلیل برای نشان دادن اهمیت فوق العاده کنتراست در هنرهای بصری به طور اعم می باشند.

کنتراست وسیله ای است در برنامه ریزی برای ایجاد آثار بصری و دادن معنا به آنها و غیر قابل چشم پوشی است. کنتراست در عین حالی که وسیله و فن است یک مفهوم نیز هست. اگر بخواهیم به زبان ساده راجع به آن صحبت کنیم، باید گفت، فهم ما از مفهوم نرمی با قرار گرفتن آن در جوار زبری عمیق تر می شود و این یک واقعیت فیزیکی است که اگر ابتدا یک سطح زبر را لمس کنیم و سپس سطح نرمی را آزمایش کنیم، نرمی آن سطح به مراتب بیشتر احساس می شود. به نظر می رسد که پدیده هایی که با یکدیگر تضاد دارند، معنا و مفهوم خاص یکدیگر را نیز تقویت می کنند. از اینجا به مفهوم اصلی کنتراست پی می بریم: در مقابل یکدیگر قرار گرفتن. هر گاه اشیای نا متشابه با یکدیگر مقایسه شوند، خصوصیات و معنای هر یک از آنها در نظرمان بیشتر ظاهر می گردد. از طریق کنتراست یا تضاد، محتوای هنر و موضوع ارتباط بصری را می توان روشنی و وضوح بخشید. سوزانه لنگر در مقاله ای تحت عنوان تصویر پر تحرک (The Dynamic Image)  می نویسد: (یک اثر هنری کومپوزیسیونی است متشکل از فشارها و انحلال آنها، تعادلها و بی تعادلیها، روی هم ساختنی است منسجم و موزون و وحدتی است پر فراز و نشیب ولی متداوم. حیات جریانی است طبیعی و به همین گونه، فشارها و تعادلها و وزنها و ضربان حیات را، که ما آرام و یا پر احساس در خود حس می کنیم، در واقع شامل همینهاست.)

اما از کشش و انقباض موجود در کنتراست باید مانند ادویه غذا با احتیاط و ظرافت استفاده کرد. منظور اصلی یک تعبیر یا بیان بصری، انتقال افکار، اخبار و احساسات است. اگر این نوع تصاویر را به عنوان یک نوع بیان در نظر بگیریم فهم آنها برایمان آسان تر خواهد شد. رودلف آرنهایم درباره تاثیرات متقابل تفکر و محرکهای بصری، تعبیر جالبی را مطرح کرده است، او در مقاله ای تحت عنوان بیان و تئوری گشتالت، (Expression and Gestalt Theory) که در مجموعه ای از مقالات وی به نام روان شناسی و هنرهای بصری آمده است، بیان را این گونه تعریف می کند: ( بیان نسخه دوم روانی جریانات پر تحرک خارجی است که باعث سازمانیابی محرکهای حسی می شود.) به عبارت دیگر بهترین روش و وسیله برای ساختن یک پیام به منظور عرضه آن به عده ای بیننده، همان روش و وسیله ای است که انسان خود برای نظم بخشیدن و فهمیدن یک پیام از آنها استفاده می کند، یعنی جریان فیزیولوژی و روانی دریافت حسی اخبار از محیط به وسیله انسان می تواند به عنوان الگویی برای فرستادن و انتقال خبر در نظر گرتفه شود.

طراحانی که در رشته ارتباط بصری کار می کنند باید خصوصیت موثر کنتراست و اهمیت آن را در ترکیب بندیهای بصری درک نمایند، خواه منظور آنها نشان دادن اختلاف چند عنصر ساده بصری باشد و خواه به قصد انتقال یک خبر بغرنج بصری دست به کار شده باشند. کنتراست به کلیه معانی روشنی و اهمیت می بخشد و اولین و ساده ترین معرف افکار است. فهم ما از شادی اگر چنانچه در مجاورت غم قرار گیرد به مراتب غنی تر خواهد بود و نیز عشق در جوار نفرت و محبت در جوار خصومت و جنبش در کنار سکون و جمعیت در جوار تنهایی. هر جفت از مفاهیم اخیر را می توان با عناصر و فنون بصری نشان داد، به طوری که بیانگر آنها باشد. برای مثال عشق را می توان با خطهای منحنی و شکلهای دورانی و رنگهای گرم و بافتهای نرم و اندازه های مشابه یا نزدیک به یکدگیر نشان داد، شکل 15-5 و نفرت را که ضد عشق است، می توان با خطوط زاویه دار و شکلهای هندسی، رنگهای تند، بافتهای درشت و زبر و اندازه های نا متشابه نشان داد، شکل 16-5. عناصر یاد شده کاملا متضاد با یکدیگر نیستند ولی به هر حال آن قدر از یکدیگر متمایز هستند که بتوان آنها را در مقابل یکدیگر به کار برد. از میان تمام فنون یا تکنیکهای بصری فقط فن کنتراست است که همیشه و همه جا در هر نوع از آثار بصری وجود دارد. بنابراین لازم به تذکر است که استفاده از کنتراست در هر مرحله ای از طراحی لازم می آید. چه در مرحله طرحهای اولیه و کلی یک کومپوزیسون و چه طرح ریزه کاریهای هر یک از عناصر بصری به تنهایی.

چنانچه گفته شد بلندی اگر در کنار پستی نشان داده شود معنای حاصل از بلندی روشن تر خواهد بود، شکل 17-5 .

هنگام کار کردن و توجه به ترکیب بندی مسئله نسبت و اندازه ها نیز از اهمیتی خاص برخوردار می شوند. برای آنکه تفاوت میان عناصر بصری به خوبی نشان داده شود لازم است که منظور اصلی، فضای بزرگ تری را اشغال کند، شکل 18-5 و حداقل دو سوم از کل فضا را به خود اختصاص دهد. نسبت تقسیماتی که در متن کار انجام می گیرد باید چنان باشد که منظور اصلی ترکیب بندی به وسیله آنها روشن شود، شکل 19-5 .

جدا از هر منظوری که در کار است، اخبار و اطلاعات اولیه و اصلی باید به طرز آشکاری فضای بزرگتری را اشغال کنند. نسبتها و مقیاسها در کار بستگی دارند به اندازه و فضایی که برای کار در نظر گرفته شده، ولی هنگام به وجود آوردن کنتراست اندازه و فضای مورد استفاده همیشه بر کار تاثیر نمی گذارد. هنگامی که با کنتراست کار می کنیم عناصر بصری دیگر فقط در پرداخت نهایی کار مطرح می شوند. هر عنصر بصری میتواند به صورتهای کنتراست دار مختلف ظهور کند، برای مثال خط ممکن است بسیار رسمی یا فرمال و یا غیر رسمی و آزاد باشد و در هر یک از حالات حاوی نشانه های خبری زیادی است. حالت نرمی و آزادی خطوط آزاد و فاقد نقطه انتهایی مشخص، احساس جست و جو کنندگی را القا می کند، شکل 20-5 و خطوط منضبط و هندسی دقت و فنی بودن را می رسانند، شکل 21-5 .

فقط با کنار یکدیگر گذاشتن عناصر متضاد می توان کومپوزیسیونی کنتراست دار به وجود آورد، شکل 22-5 ، که در این صورت خصوصیات اولیه هر کدام با تاکید بیشتری نمودار می شود.

کنتراست در رنگمایه

روشنی یا تاریکی نسبی در کار، میزان شدت کنتراست را تعیین میکند. اندازه و نسبت در اینجا تنها عوامل تعیین کننده مقدار کنتراست نیستند. اگر متن را به دو اندازه مساوی نیز تقسیم کنیم باز می توانیم، کنتراست سایه - روشن را با آن نمایش دهیم،  شکل 23-5 ، زیرا قسمت سنگین تر سیاه بر کل متن غلبه دارد. اگر تون یا رنگمایه روشن تری را به جای سیاه انتخاب کنیم، قسمت تیره باید به نسبت قسمت روشن بزرگ تر گردد تا حالت سنگینی و غلبه ای که بر اثر این تاکید بصری صورت گرفته است حفظ شود، شکل 24-5 . درست است که رنگمایه هرگز چنین منظم و هندسی مورد استفاده قرار نمی گیرد ولی با تحلیل ترکیب بندیهای مختلف از نظر تاریک - روشنی یا رنگمایه می توان میزان کنتراستی را که در آنها به کار رفته است ارزیابی کرد. رامبراند کسی بود که برای کنترل و به وجود آوردن آثارش از حد مفرط کنتراست در رنگمایه یا تاریک - روشنی استفاده می نمود، و به این دلیل است که آثار نقاشی او از قوی ترین و جذاب ترین آثار بصری است که تاریخ هنر به خود دیده است.

کنتراست در رنگ

می دانیم رنگمایه یا تونالیته در ارتباط با محیط از اهمیتی خاص بر خوردار است. در نتیجه هنگام به وجود آوردن کنتراست نیز این عامل نقش مهم تری از رنگ ایفا میکند. از سه جنبه ای که برای رنگ قایل شدیم (جنبه رنگی، میزان اشباع و درخشندگی) آنکه به جنبه سایه - روشن یا رنگمایه نزدیک تر است یعنی میزان اشباع آن از همه مهم تر است. یوهانس ایتن، (Johannes Itten) نظریه خود را درباره رنگها بر مبنای ساختهای موجود در آنها قرار داده است و کنتراستهای مختلفی را در این زمینه مطرح می کند، که مقدم بر همه آنها کنتراست رنگمایه است. شاید، قبل از این نوع کنتراست، مهم ترین کنتراست رنگی کنتراست سرد و گرم باشد که در آن رنگها را به دو گروه گرم، یعنی زرد و قرمز و سرد یعنی آبی و سبز، تقسیم می کنند. کیفیت دور شونده و عمق دار رنگ سبز-آبی باعث شده است که از آنها برای نشان دادن ساختهای دور استفاده کنند، در حالی که کیفیت قوی تر قرمز - زرد را به هنگام بیان انبساط مورد استفاده قرار می دهند. از این کیفیات در تجسم بخشیدن به فضا استفاده های شایانی می شود، زیرا از طریق گرمای رنگ تقریبا مقدار مسافت را می توان حدس زد. ایتن، کنتراستهای رنگی دیگری نیز مطرح ساخته است که از آن جمله اند کنتراست مکملها و کنتراست همزمان. کنتراست مکملها تعادل یافتن نسبی رنگهای سرد و گرم است. بر طبق نظریه رنگ مونسل، در گردونه رنگ، رنگهای مکمل در مقابل یکدیگر قرار می گیرند. رنگهای مکمل به صورت جامد یا ذره ای دو خصوصیت دارند: اول آنکه هنگام مخلوط شدن، تولید نوع میانه خاکستری می کنند، دوم آنکه اگر در مجاورت یکدیگر قرار گیرند، خصوصیت رنگی یکدیگر را با شدت بسیار زیادی نمودار میکنند. این دو در نظریه مونسل به نام کنتراست همزمان خوانده می شود. مونسل رنگهای مکمل یا متضاد را از طریق پدیده فیزیولوژیک پس - تصویر که بدان اشاره شده است تعیین کرد. پس - تصویر به این ترتیب به وجود می آید که اگر برای مدتی به رنگی خیره نگاه کنیم و سپس به صفحه سفیدی نظر بیندازیم برای چند لحظه رنگ دیگری پیش چشممان، ظاهر می شود. آن رنگ همان پس - تصویر است و مونسل آن را به عنوان رنگ متضاد یا مکمل رنگ نخست معرفی میکند. این جریان را به ترتیب دیگری نیز می توان مشاهده کرد: اگر مربع کوچک خاکستری رنگی را بر روی صفحه ای رنگی قرار دهیم، مربع خاکستری به رنگ مکمل رنگ صفحه دیده می شود. مثلا اگر صفحه قرمز باشد، مربع خاکستری مایل به آبی دیده می شود. به عبارت دگیر رنگ مکمل نه تنها پس از نگاه کردن به یک رنگ دیده می شود، بلکه درست همزمان با نگاه کردن به یک رنگ نیز رویت رنگ مکمل مانند نوعی پاک کننده فیزیولوژیک است. چشم  به هر رنگی که نگاه کند برای خنثی کردن تاثیر آن رنگ، همواره رنگ مکمل را بدان می افزاید تا تاثیر آن رنگ را خنثی نماید و به حد معتدل رنگ خاکستری برسد. تلاش چشم برای رسیدن به این حد اعتدال وقفه ای ندارد و در اینجا وسیله رسیدن به آن کنتراست است.

کنتراست در شکل

تمام دستگاه اداراکات حسی انسان نیازمند نوعی آسایش بصری، تعادل کامل و یا طراز کردن است و کنتراست درست خلاف این جریان حرکت می کند. هنگام استفاده از هر عنصر بصری، میتوان  بلافاصله از تحرک کنتراست در جوارش به صورت نیرویی استفاده کرد. یک شکل ساده و منظوم و آسوده را می توان به زیر تسلط یک شکل نا منظم و تصادفی در آورد که موجب جلب توجه بیننده شود، شکل 25-5 . بافتهای نا متشابه در جوار یکدیگر کیفیت خاص خود را بهتر جلوه گر می کنند، شکل 26-5 . اندازه ها و کیفیتهای متضاد عناصر بصری در کنار یکدیگر، موجب روشن تر شدن معنای بصری آنها می شود. فایده اصلی این تکنیک برجسته کردن معانی می باشد و در عین حال می تواند حالت و احساس کلی یک عبارت بصری را به نحو قابل توجهی روشن کند. کنتراست در واقع تقویت کننده مقاصد طراح است.

کنتراست در اندازه

تغییر و دست بردن در مقیاسهای واقعی باعث تحریک چشم می شود، این کار از طریق نمایش ضد آن چیزی که ما به دیدن آن عادت داریم صورت می گیرد، شکل 27-5 . معنای حاصل از کنتراست باید معقول و منطقی باشد و دلیل محکمی برای استفاده از آن وجود داشته باشد. در این مثال 27-5 ، رابطه میان میوه درشت بلوط در جلو صحنه و درخت کوچک بلوط در پشت صحنه در واقع بر گردانی بصری، از این معنا که (درخت عظیم بلوط از میوه کوچکی حاصل می آید) است. برای آنکه روی کنتراست تاکید بیشتری نماییم، می توانیم برای عرضه آن از شیوه های اجرایی گوناگونی استفاده کنیم، مثلا میوه بلوط را با سایه - روشن و درخت بلوط را با خط نشان دهیم، شکل 28-5 ، و درخت را به صورت یک تصویر سایه - روشن دار و میوه بلوط را با خط نشان دهیم، شکل 29-5 ، با این عمل کنتراست یا تضاد افزایش می یابد و در نتیجه انتقال معنا یا خبر با سرعت و شدت بیشتر صورت می گیرد.

کنتراست را می توان همراه با کلیه عناصر اولیه اعم از خط ، سایه - روشن یا رنگمایه، رنگ، جهت، شکل، حرکت و به ویژه نسبت و مقیاس و از طریق آنها به وجود آورد که هم به هنگام شکل دادن یک پیام بصری مورد استفاده قرار می گیرد و هم هنگام ترجمه ذهنی و فهم آن پیام.

انواع کنتراستها هر یک به نوبه خود ابزار بسیار مفیدی برای نظم بخشیدن و احاطه یافتن بر پیامهای بصری هستند. هر پیام بصری ترکیب پیچیده ای از عناصر گوناگون است و خطر پیدا شدن ابهام و سردرگمی در آن همیشه وجود دارد. اگر بخواهیم نتیجه نهایی کار ما دارای استحکام باشد، باید سعی کنیم مفاهیم کلی و مبهم را به کمک کنتراست روشنی و دقت ببخشیم و هنگام تصمیم گیری درباره طرح بدان حالت مشخص و عینی دهیم. همان طور که گفته شد، دیدن، عبارت است از جمع آوری و سازماندهی ذهنی به اخبار بصری که از محیط دریافت می کنیم و این عمل در یک سطح بسیار بغرنج انتزاعی بسط و پرورش می یابد. اخبار بصری نیز به همین ترتیب دارای مراتب مختلف از سادگی تا بغرنجی هستند و این وظیفه طراح است که خبر را در هر مرتبه ای که هست نظم دهد و ناظر بر آن باشد. عناصر بصری به هر صورت و هر کجا که باشند باید چنان سازمان یابند که پاسخگوی مقصود مورد نظر طراح شوند. شکل، خواه علامتی باشد روی تنه درختی در جنگل برای نشان دادن راه و خواه برجی سر به فلک کشیده، همیشه باید تابع کار ویژه و هدف طرح باقی بماند. برای رسیدن به این منظور، کنتراست در واقع پلی میان توصیف بصری طراح از پدیده و فهم بینندگان از آن است و منظور از توصیف بصری آن است که افکار، احساسات و صورتها را دیدنی و قابل رویت کنیم.

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()

کتاب مبادی سواد بصری اثر دونیس ا. داندیس (6)

جنبش و تحرک در کنتراست

شرط آنکه هنگام به وجود آوردن آثار بصری بر کار خود تسلط کامل داشته باشیم، فهم صحیح رابطه میان پیام و معنا از یک طرف و فنون بصری از طرف دیگر است. دانستن برخی از قواعد روان شناسی درباره دریافتهای حسی و آشنایی با خصوصیات عناصر اولیه بصری پایه محکمی است برای کسانی که جویای سواد بصری هستند. این جمله هنگام تصمیم گیری درباره حالت ترکیب بندی بسیار مفید است. با تکنیکها و فنون بصری است که می توان بر ایجاد معانی بصری احاطه کامل یافت و از میان همه فنون بصری کنتراست یا تضاد بیش از بقیه برای کنترل یک پیام بصری هنگام ایجاد آن دارای اهمیت است.

کنتراست و هماهنگی

همان طور که قبلا اشاره شد کلیه تکنیکهای بصری به صورت قطبهای متضاد در مقابل یکدیگر آمده اند و علت این کار فقط به خاطر نشان دادن کثرت و تنوع آنها در طراحی نیست، بلکه بیشتر به دلیل اهمیت فوق العاده تکنیک کنتراست نسبت به دیگر شیوه های بصری است.

هر مفهومی فقط در مقابل ضد خود معنا پیدا می کند. بدون سرما، گرمایی وجود ندارد و یا بدون پستی، بلندی نیست و بدون تلخی شیرینی معنا ندارد. تضاد یا کنتراست موجود در پدیده ها باعث حساس تر شدن قوای حسی ما نسبت به معنای آنها می شود. این کار به علت وجود اضداد صورت می گیرد. سوزانه لانگر (Susanne Langer) در مقاله ای به نام انتزاع در علم و هنر، می نویسد: (وحدت جویی احساسی از طرفی و تمایز قایل شدن منطقی از طرف دیگر با یکدیگر رابطه بسیار نزدیکی دارند که جزء اصول اولیه مربوط به شکلهاست. این موضوع بر قدما پوشیده نبود و بدان (وحدت در عین کثرت) میگفتند.)

در جریان بیان تصویری کنتراست عامل مهمی در به وجود آوردن یک کلیت منسجم است. کنتراست در همه هنرها وسیله بسیار مهمی است که با آن، معنا قوی تر بیان می شود و در نتیجه ارتباط بر قرار ساختن سهل تر می گردد.

باید تاکید کرد که هماهنگی و کنتراست چون در مقابل یکدیگر قرار می گیرند در کل جریان بصری از اهمیتی فوق العاده برخوردارند. چگونه دیدن و در نتیجه چگونه فهمیدن را به وسیله آنها می توان دریافت. به نظر می رسد که بدن انسان طالب و جویای هماهنگی و آرامش خاطر در حال بسط است، این همان چیزی است که در مسلک بوداییهای (زن) به آن (مراقبه در حال بسط و آرامش مطلق) می گویند. همان طور که روان شناسان گشتالت معتقدند ما نیازمند آنیم که محرکهای مختلف را به صورت یک کل واحد در آوریم و از تشنج یا تنش بکاهیم، تا بتوانیم پدیده ای را به صورتی معقول در آوریم و برایش توضیح عقلی بیابیم و ابهام و سردرگمی را از میان برداریم. در زمینه بحثهای منطقی نیز اهمیت کنتراست یا تضاد به خوبی آشکار می شود. اگر انسان در جرایانات فکری تاریخی خود به همه آن چیزهایی که در طلبش بود می رسید، سبکباری، سکون و تعادل مطلق به وجود می آمد. کنتراست نقطه مقابل تعادل است، کنتراست یا تضاد بر هم زننده آن تعادل است، ذهن را تحریک و توجه را جلب میکند. بدون کنتراست کلیه مدرکات ذهن از بین می روند و حالتی شبیه به مرگ یعنی حالت فنا به وجود می آید. اگرتمام محیط، لکه های رنگ و تمام سایه روشنها بدون استثنا به خاکستری تبدیل شوند، رویت بدون دیدن، مانند زیستن بدون زنده بودن، صورت می پذیرد. این وضعیت شبیه وضع پالینو روس (palinurus) ، است که محکوم شده بود زنده به گور شود و تمام وقایعی را که در قبر برایش اتفاق می افتد، حس کند.

روان شناسان معتقدند رویاهایی که در خواب می بینیم برای ذهن انسان مانند عمل تعریق است، زیرا از طریق آنها ذهن از کلیه سموم تصفیه می شود و از کدورت شست و شو می یابد و این عمل برای سلامت روان ما بسیار لازم است. به همین ترتیب به نظر می رسد که جریان زنده ماندن نیاز شدیدی به تجربیات حسی و به خصوص تجربیات بصری از طریق دیدن دارد. ما چیزهایی را که می بینیم به مراتب بیش از آن مقداری هستند که بدان نیاز داریم، ولی با وجود این اشتهای دیدن در ما به هیچ وجه کم نیمشود. ما از طریق دیدن خود را به جریانات جهان متصل می کنیم و با دیدن به وسیله دیده باطن به تفکرات بصری می پردازیم. حالا که جریان دیدن در حین عمل به سمت بی تفاوتی متعادل مطلق حرکت می کند، باید به خود جریان توجه کنیم، نه به نتیجه نهایی آن.

نقش کنتراست در عمل دیدن

در آموزش بصری، مفهوم کنتراست با موضوع دیدن یا ندیدن و وجود یا فقدان نور آغاز می شود. هر قدر هم دستگاه فیزیولوژیک چشم و سلسله اعصاب ما خوب کار کند و هر قدر هم که دیدنیهای زیادی در محیط باشد، در تاریکی مطلق هیچ کدام از ما نمی تواند ببیند. وجود چشم برای دیدن شرط دوم است، شرط اول وجود نور است. نور به صورت سایه - روشن دیده می شود، یعنی از روشنی یا نور به تدریج به سوی تاریکی می رود و درجات رنگمایه ها به صورتی بسیار ظریف و خفیف تغییر می یابند. برای آنکه اشیا را بتوان دید باید این درجات مختلف را در جوار یکدیگر مشاهده کرد. به یاد داشته باشید که وجود یا فقدان رنگ تاثیری در میزان تاریک - روشن یا رنگمایه ندارد و اهمیت این عامل برای دیدن و نیز طراحی همواره ثابت است که به مراتب مهم تر از رنگ است.

روشنی را با رنگهای سفید نشان می دهند که به تدریج به سیاهی مطلق می رسد. بنابراین هر چیزی را که به صورت نقاشی یا طرح می بینیم، می توان به وسیله این دو نوع مطلق تاریک - روشن یعنی رنگ سیاه و سفید نشان داد، که بیانگر خاصیت فیزیکی تاریک - روشنی نور است. نور دارای تعداد بسیار زیادی درجات تاریک - روشن یا رنگمایه است، در حالی که با ذرات رنگی در نقاشی بیش از حدود سی و پنج درجه را نمی توان نشان داد. با این وصف سفید ترین درجه رنگ سفید را بدون نور نمی توان دید. پس نور برای فیزیولوژی دیدن نقش حیاتی دارد، خواه نور ماه باشد یا خورشید و خواه از شمع باشد یا لامپ برق.

اما یک حالت دیگر نیز به غیر از فقدان نور می تواند مانع دیدن شود و آن حالتی است که مثلا در آن، تمام پدیده های موجود در محیط به رنگ خاکستری در آیند. در این حالت می شود دید، یعنی احساس کوری نخواهیم داشت، ولی توانایی تشخیص آنچه می بینیم به کلی از بین می رود. این مطلب گفته شد تا بتوانیم نتیجه بگیریم که وجود کنتراست در رنگمایه ها نیز برای دیدن به همان اندازه نور حیاتی است. به وسیله تاریک - روشنی یا رنگمایه وجود نقوش مختلف را حس می کنیم و با ترجمه ذهنی به معنای این تاریک - روشنها پی می بریم و شکلها و ابعاد و سایر خواص بصری آنها را در می یابیم. در جریان ترجمه ذهنی تاریک - روشنها به ابعاد و شکلها و غیره که ما در تمام عمر خود با آن مواجه هستیم، به تدریج با جهان اطراف و پدیده های بصری موجود در آن آشنا می شویم، از انبوهی مورچه که روی زمین در حرکتند گرفته تا ماه و ستارگان با اندازه ها و میزان درخششهای مختلف. نور نقشها و نگار ها را به جود می آورد و این نقشها بی وقفه به وسیله ذهن تشخیص داده می شوند وسپس خبر مربوط به آن برای استفاده های بعدی در مغز ضبط می شود. برنارد برنسون (Bernard Berenson) ، این موضوع را هنرمندانه در مقاله دیدن و دانستن وصف کرده است: (توده ای سبز رنگ می بینیم. بعضی کدر، بعضی شفاف و پاره ای براق اند. بعضی سوزنی شکلند بعضی صاف و پهن که بر ستونهایی استوانه ای قرار گرفته اند آنها قهوه ای هستند یا به سبز مایل به خاکستری می مانند. در کودکی یاد گرفتم که آنها درختند، برای آنها تنه هایی می سازم، با شاخه ها و برگها، و برگها را تک تک روی آنها میگذارم، برحسب نوع بر آنها نامهایی مثل بلوط سبز، شاه بلوط، کاج و زیتون میگذارم، ولی چشمهای من فقط توده ای از رنگمایه های سبز می بیند.)

بدین سان چشم و روند بینایی در جهات مختلف ورای رویت گسترش می یابند و به قلمرو عمل هوش وارد می شوند. عمل سلسله اعصاب ما به عمل و نحوه دیدن گره خورده است. لمس کردن، چشیدن، شنیدن و بوییدن همگی در دانش ما از جهان سهمی دارند و هر یک از آنها دیده های ما را از جهان تایید و تقویت می کنند و گاه با آن در تضاد قرار می گیرند. برای آنکه بدانیم چیزی نرم یا سخت است آن را لمس می کنیم و برای تعیین معطر بودنش آن را می بوییم و آنها را میچشیم تا بدانیم به همان اندازه ای که خوشبوست خوشمزه هم هست یا نه و گاه برای آنکه بدانیم چیزی در حال حرکت است یا نه به آن گوش می دهیم. همه حواس ما قدرت تمیز دهندگی دارند و بر میزان قدرت تشخیصمان از جهان می افزایند. اما کمتر کسی است که فضیلت دیدن را بر کلیه حواس دیگر قبول نداشته باشد. دیدن هنگامی خوب انجام می گیرد که موضوع مورد دید به وسیله کنتراست از لحاظ بصری وضوح و روشنی پیدا کرده باشد. وجود کنتراست در هنر و در طبیعت برای بیننده و پدید آورنده موضوعی کلیدی است. دونالد آندرسون (Donald Anderson) ، در کتابی به نام عناصر طرح، میگوید: (استفاده از کنتراست در استفاده از مواد خامی نظیر گل، مفتول، ذرات رنگی، خبر، صوت، کلمات، اعداد و غیره و تبدیل آنها به یک ساخت دارای انسجام و در سطح عالی تر از اهمیت ویژه ای برخوردار است.)

نقش کنتراست در ترکیب بندی

دیدن قبل از هر چیز عبارت است از دریافت و ادراک حسی نقوش و این جریان به دلیل نیاز ذهن به تشخیص و فهم محیط انجام می پذیرد. گرگوری، در کتاب چشم هوشمند می گوید: (در این مورد نقوش با اشیاء اساسا فرق دارند. وقت می گوییم نقش منظورمان مجموعه ای است از داده های مختلف در زمان و مکان، به شخص دریافت کننده یا گیرنده) پس در واقع دیدن یعنی دست چین کردن نقوش برای فهمیدن و تشخیص دادن. وجود ابهام بزرگ ترین مانع برای دیدن است و اگر بخواهیم درست ببینیم یا نشان دهیم باید از آن اجتناب کنیم. برای مثال، اگر ببینیم درختی راست و قائم ایستاده، متوجه استحکام آن می شویم و شاید به آن تکیه دهیم و اگر خلاف آن آشکار باشد از تکیه دادن بدان خودداری می کنیم. ولی چنانچه آن درخت نه کاملا قائم و نه آشکارا خمیده باشد، در این صورت ما در تشخیص خود نسبت به آن بلاتکلیف می مانیم، زیرا با حالی مبهم مواجه هستیم. مثال علمی تری از همین موضوع می زنیم، اگر خط قائمی مربعی را قطع کند به طوری که آن را کاملا به دو نیمه مساوی تقسیم نکند و به طور آشکار آن را به دو نیمه نامساوی نیز تقسیم نکند، شکل 1-5 ، وضع مبهم پیش می آید.

بهترین راه برای استفاده از دستگاه حسی باصره آن است که علایم بصری را بسیار قاطعانه به کار بریم، یا آنها را به صورت کاملا متعادل و یا کاملا بی تعادل نشان دهیم یا بسیار قوی و مستحکم و یا آشکارا بی ثبات و ناپایدار. روان شناسان گشتالت این دو حالت را، که از نیازهای دستگاه بینایی است طراز شده و برجسته شده می خوانند، (Leveled , sharpened) کوفکا، در کتاب اصول روان شناسی گشتالت، این مفاهیم را بدین سان تعریف می کند، برجسته شده یعنی (مبالغه و تاکید در ویژگیهای یک نقش) و طراز شده یعنی (تضعیف و رقیق نمودن آنها). در بیان بصری مشخص شدن را می توان با کنتراست مترادف دانست، شکل 2-5 و طراز شدن را با هماهنگی، شکل 3-5 . این دو مفهوم برای به وجود آوردن پیامهای بصری روشن و مناسب ابزار بسیار خوبی هستند و استفاده از آنها برای اجتناب از سردرگمی بیننده و نیز طراح بسیار لازم است.

تحقیقاتی که روان شناسان گشتالت در زمینه این دو فن بصری انجام داده اند آنها را  به این نتیجه رسانده که با وجود یکی از دو حالت طراز و برجسته شدن در نقوش، چشم و به دنبال آن مغز انسان، که همواره در حال جذبه و تحلیل اخبار بصری است خسته و آزرده نمی شود. یکی از اصولی که در این باره ذکر شده توسط ورتهایمر، چنین بیان شده است: (خوب بودن سازمان روانی همیشه به آن اندازه ای است که وضع موجود بدان اجازه می دهد.) این اصل به قانون (پرگنانس)، معروف است. کاملا معلوم نیست که منظور او از خوب چیست ولی بدون شک او تلویحا به وجود نظم، تقارن و سادگی اشاره می کند. در اینجا اشاره ای است به نیاز کامل یا متصل کردن خطوط نا تمام، شکل 4-5 و نیز جمع و جور کردن اشکال مشابه ، شکل 5-5 و این در واقع همان (اصل تشابه) است. کامل کردن خطوط نا تمام یا جمع کردن اشکال مشابه هر دو گامهایی است در راه ساده کردن نقوش و در واقع از خصایص دستگاههای حسی انسان است. ولی آیا این کشش روانی دلیل بر خوب و مناسب بودن آن نیز می شود؟ با استفاده از نظم مطلق می توان یک بیان بصری عالی به وجود آورد. تعیین و تشخیص آن آسان می باشد و واکنش نسبت به آن هم قابل پیش بینی است. اگر مدلی ساده شده از جریان ارتباط در نظر بگیریم دو سو دارد و آن دو سو عبارتند از محرک و واکنش ، با استفاده از نظم، تقارن و تعادل کامل هیچ چیز در این مدل به دست تصادف، یا احساسات یا تعابیر ذهنی سپرده نشده است.

یونانیان قدیم در هنرها اشتیاق زیادی برای به وجود آوردن طرحهای هماهنگ و کاملا متقارن و منطقی از خود نشان  می دادند و معابد بسیاری بدین گونه ساخته اند، نظیر معبد پارتنون (Parthenon)  .در این نمونه اخیر برای تعیین نسبت ابعاد آن از روش ریاضی (اندازه طلایی) استفاده شده است، و کامل ترین تعادل از طریق قرینه سازی مرکزی نیز در آن مشهود است، شکل 6-5. حتی در آن شگردهایی برای رفع برخی نقایص حاصل از خطای باصره نیز مرد استفاده قرار گرفته است. می دانیم چشم خطوط مستقیم و موازی را از فاصله دور مختصری فرو رفته می بیند، شکل الف 7-5 . معماران یونانی برای آنکه این خطای باصره مانع از مستقیم دیده شدن ستونهای جلوی این معبد نشود آنها را اندکی بر آمده شکل ب 7-5 ، ساخته اند تا جبران آن خطای باصره گردد و کوچک ترین نقصی در مستقیم بودن آنها مشاهد نشود، شکل ج 7-5 . برای رسیدن به کمال مطلق کوچک ترین نقص از نظر آنها پنهان نمی ماند.

در نتیجه، البته آثار آنها از هماهنگی و تعادل کامل برخوردار است و ابهامی از لحاظ بصری در آنها دیده نمی شود. سبک یونانی را ما اصطلاحا سبک کلاسیک می نامیم و معنای امروزی آن وجود کیفیت ثبات و تعادل کامل در طرح است که هیچ چیز به صورت گنگ و مبهم در آن دیده نمی شود و برای بیننده نیز چیزی در ابهام باقی نمی ماند. این سبک دقیقا پاسخگوی همان نیازی است که ورتهایمر، از آن قانون پرگنانس به عنوان (خوب) یاد میکند و نیز جوابگوی نیازهای ناخود آگاه ذهن و کار طبیعی جسم انسان است. این کیفیت یعنی سبک کلاسیک را نهادهای رسمی و دولتی جهان غرب برای خود پذیرفته اند و از آن غالبا در بناهای عمومی به خصوص ساختمان دادگاهها استفاده می کنند. این سبک معماری عشق سازندگان آن به آموختن و آرمانهای دراماتیک یونانیان را می سازند و نیز بیانگر عشق آنها نسبت به معقول بودن تعادل و توازن است. در واقع تقارن موجود در معابد یونانی از لحاظ بصری مترادف است با همان فرشته عدالتی که با چشمان بسته ترازوی متعادلی را در دست خود نگاه داشته است.

اما خوب بودن ، آن طور که در قانون پرگنانس تعریف شده، الزاما نباید قرینه سازی باشد. میتوان خوب بودن را به معنای وضوح نیز در نظر گرفت و از طریق برجسته کردن نقش به آن رسید و می شود برجسته نمودن را تکنیک یا فن کنتراست خواند. هر چند تعادل و آسایش یکی از نیازهای بشر است، ولی قطعیت بخشیدن به پدیده ها نیز از نیازهای اوست و می توان آنرا با فن برجسته کردن حاصل نمود. در واقع، مفهوم قطعیت بخشیدن از همان فکر هماهنگ سرچشمه می گیرد و علاوه بر استفاده از این فکر در موارد ساده در سازماندهی پدیده های بغرنج نیز به کار می آید. رودلف آرنهایم، در کتاب هنر و ادراک بصری می نویسد: (فعالیت فرایند رشد و فعالیت برای مقاصد حیاتی نوعی دو گانگی وجود دارد که به موازات یکدیگر حرکت می کنند.) طراز بودن شکل 8-5 ، طرح نماهای معابد یونانیان باعث هماهنگی و سادگی آنها شده است، ولی خصوصیات بصری برجسته و مشخص کردن، شکل 9-5، در طرح دارای مقاصد حیاتی تر و زنده تری است. اما نباید تصور کرد که فهم یکی از این دو تکنیک راحت تر از دیگری است، بلکه آنها فقط دو شیوه متفاوت هستند.

عمل دیدن جریانی مشتمل بر تشخیص دادن و قضاوت کردن است. در شکل 8-5، هر دو جریان به سهولت انجام می گیرد و بیننده از نتیجه آن به سرعت آگاهی می یابد. این مثالی از یک تعادل کامل و بی نقص است. ولی بیننده با همان سرعت نسبت به شکل 9-5 نیز واکنش نشان می دهد و به نتیجه می رسد. ساخت موجود در شکل 9-5 ، را نمیتوان مبهم نامید، فقط می شود گفت عناصر بصری در آن حالت تقارن ندارند و تعادل در آن به آشکاری شکل 8-5 ، برقرار نشده است. برای یافتن تعادل الزاما نباید آن را در قرینه سازی جست و جو کنیم. وزنهای عناصر موجود در طرح را میتوان از روشی به غیر از قرینه سازی نیز به حالت تعادل رساند. این کار باعث می شود که طرح از سادگی خارج گردد، ولی در هر حال نتیجه کار ساختن متعادل است و بیننده نیز به آسانی متوجه آن می شود، فقط این عمل قدری بغرنج تر صورت گرفته است، شکل 10-5 . همان دستگاه روانی فیزیولوژیک انسانی که می تواند تعادل ناشی از قرینه سازی را دریابد می تواند آن را از طریق غیر قرینه سازی نیز پیدا کند. شیوه ایجاد تعادل از راهی غیر از قرینه سازی به آسانی قابل نمایش و تعریف نیست و از این روست که اغلب آن را از راه شهودی به کار می گیرند. در شکل 10-5 ، بیننده به علت عدم قطعیت یا ابهام بصری تحریک نمی شود، ولی با این وصف طرح دارای تعادلی است که از تقارن محور مرکزی برخوردار نیست و این موضوع کاملا آشکار است به همین جهت مثال خوبی برای وضعیت برجسته شدن بصری است. برای آنکه یک عبارت بصری واضح و روشن به وجود آوریم باید به عنوان طراح یکی از این دو را انتخاب کنیم، طراز کردن و یا برجسته نمودن، هارمونی و یا کنتراست را. ولی حالات بینابینی مبهم است و از نظر ارتباطی موفق نخواهد بود و نیز از لحاظ زیباشناسانه نیز اغلب زشت محسوب می شود. اگر مقصود طراح از تصویر با قدرت کافی بیان نشده باشد، نتیجه آن کار مبهم خواهد بود و تاثیر آن بر بیننده ملال آور است، شکل 11-5 . در این شکل نمی توان به آسانی تعادل را پیدا کرد و عناصر موجود در آن را نمی توان به یکدیگر مربوط کرد یا با هم جمع نمود و در مرحله بعد آنها را با زمینه موجود در متن نیز نمی توان مربوط کرد. فقط در صورتی که چنین وضعی در طرح از روی قصد خاصی باشد، که به ندرت اتفاق می افتد، باید از ابهام در این گونه آثار پرهیز کرد، نه فقط برای آنکه از لحاظ روانی ناراحت کننده است، بلکه ارزش آن از نظر ارتباط بصری در پایین ترین رده ها قرار دارد.

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()

کتاب مبادی سواد بصری اثر دونیس ا. داندیس (5)

مثبت و منفی

هر چیزی را که می بینیم یا موضوع اصلی است و یا عامل کمکی و فرعی است، همان طوری که در کلام نیز اسم جنبه اصلی و صفت جنبه فرعی دارد، در پیامهای بصری نیز این رابطه پیوندی نزدیک با مراحل دیدن و فهم جذب کردن خبر دارد. یک مربع مثال خوبی برای یک عبارت مثبت بصری است، زیرا حدود و کیفیت خود را به روشنی بیان میکند، شکل 61-2 . در مثالهای زیر مربع ساده ترین میدان دیدی است که می شد انتخاب کرد. با آنکه نقطه نیز یک عنصر ساده بصری است، ولی با ورود آن به داخل این میدان ، شکل 62-2 ، نوعی فشار بصری به بیننده وارد می کند و توجه و علاقه بصری او را تا حدودی از مربع معطوف به خود می سازد. این مثال آغاز مرحله ای است که مثبت و منفی یا پوزیتیو و نگاتیو در دیدن مطرح می شود. معنا و اهمیت مثبت و منفی فقط در این است که تمام عناصر و رخدادهای بصری موجود در یک تصویر با آنکه از یکدیگر مستقل هستند، در عین حال با هم در اتحاد نیز هستند. در شکلهای 63-2 و 62-2 میتوان دید که مثبت و منفی بر خلاف مفهوم رایج آن در فیلم و عکاسی به معنای تاریکی و یا روشنی تصویر و یا شکل معکوس آن نیست.

در اینجا، خواه نقطه به صورت تیره روی میدانی روشن قرار گیرد و خواه روشن روی میدانی تیره باشد، در هر حال یک شکل مثبت است، زیرا فعالی شدن فشار بصری به علت آن است و مربع شکلی منفی است. به عبارت دیگر در مواجه شدن با یک تصویر، آنچه تاثیری عمده بر چشم بیننده بگذارد عنصر مثبت است و آنچه حالتی خنثی تر داشته باشد، عنصر منفی محسوب می شود. وجود مثبت و منفی گاه در دیدن باعث خطای باصره می شود. اغلب اتفاق می افتد به چیزی که نگاه می کنیم به علت نشانه های بصری خاصی که دارد آن را به شکل دیگری می بینیم. مثلا ممکن است از دور چیزی به نظرمان بیاید که فکر می کنیم سگی است که روی پاهای عقبش ایستاده است و وقتی به آن نزدیک تر می شویم می فهمیم که در حقیقت دو نفر انسان بوده اند که با هم گرم گفت و گو هستند و یا ممکن است یک قطعه سنگ در نظر ما به صورت آدم جلوه کند. توجه به علایم و نشانه های بصری نسبتا فعال و مثبت، ممکن است باعث شود که ما آنچنان گمراه شویم که نتوانیم به درستی شکل مورد نظرمان را معین کنیم. خطای باصره همیشه مورد توجه روان شناسان مکتب گشتالت بوده است. در شکل 64-2 مثبت و منفی بودن قسمتهای شکل با یکدیگر تعویض می شوند و بستگی به آن دارد که به گلدان توجه کنیم و یا به دو نیمرخ که روبه روی یکدیگرند و تعیین آنکه کدام را اول می بینیم بسیار دشوار است، در حقیقت می توان گفت که هر دو را با هم می بینیم. شکل 65-2 مثال مشابهی از این موضوع است. مثبت و منفی بودن یک قسمت باز بستگی دارد به چگونگی دیدن دو شماره که روی هم قرار گرفته اند. در هر دو مثال میزان چیرگی یک عنصر بر دیگری، بسیار کم است و تقریبا هر دو از نظر بصری به یک اندازه فعال هستند. در نتیجه، این امر باعث به وجود آمدن نوعی ابهام می شود. علی رغم آنکه جریان جمع آوری یک خبر ممکن است طولانی و یا بغرنج باشد، چشم همواره در جست و جوی یافتن یک راه ساده برای تشخیص موضوع است. در فرهنگ چین علامتی وجود دارد، شکل 66-2 ، به نام ( یین ین ) که مثال خوبی است از این نوع تضاد همزمان یا طرحی که دو عنصر مکمل در آن به کار رفته است. جنب و جوش و تحرک دایم این علامت به علت سادگی مفرط آن است که در عین حال بسیار بغرنج نیز می باشد و به این دلیل تعیین مثبت و منفی در آن هرگز حل نمیشود. این علامت نمونه ای عالی از ترکیب دو عنصر در یک کل واحد به متعادل ترین صورت ممکن است.

مثالهای دیگری نیز برای نشان دادن این حقیقت فیزیکی - روانی وجود دارد که طرح آنها باعث فهم بهتری از زبان بصری میشود. در یک میدان دید بصری شکلی که بزرگتر است به نظر جلوتر و نزدیک تر به ما میرسد، شکل 67-2 و اگر این دو شکل کمی روی هم بیایند پدیده مذکور تشدید می گردد، شکل 68-2 و نیز به نظر میرسد که عنصر روشن روی زمینه تیره منبسط می شود حال آنکه عنصر تیره روی زمینه روشن به حالت انقباض در می آید. شکل 69-2 .

برای آموزش زبان گفتاری شیوه جدیدی را مرسوم به شیوه برلیتز (Berlitz)  به وجود آورده اند. در این شیوه آموزش زبان، به یاد گرفتن صرف افعال، املای کلمات و دستور زبان نیازی نیست، بلکه زبان عملا به کار گرفته می شود. در ارتباط بصری نیز شیوه مشابهی جود دارد، فقط باید مواد یا گچ را برداشت و به ترسیم پرداخت، خواه یک نقشه سریع برای اتاقی جدید و خواه طرحی برای یک تابلوی اعلانات باشد. برای به وجود آوردن یک پیام یا یک نقشه و یا یک برداشت خاص ذهنی، استفاده از این شیوه بصری بسیار مناسب است. ولی طراحی به این شیوه را چگونه می شود با آموزش حساب شده هماهنگ کرد؟ تفاوت میان نگرش مستقیم و شهودی برای خلق یک اثر بصری و نظریه لزوم تعلیم و آموزش بصری، در نتیجه کار آنها به چشم می خورد. میزان دقت و نزدیکی میان شکل بصری پیام و منظور و محتوای آن در این دو شیوه متفاوت خواهد بود. در ارتباط به وسیله کلام، آنچه گفته می گردد فقط یک بار شنیده می شود و دیگر اثری از آن نخواهد ماند. یادگیری نوشتن این امکان را به ما می دهد که بر مطلبی که می خواهیم بیان کنیم تسلط بیشتری داشته باشیم و امکانات تعابیر و برداشتهای گوناگون را به کمترین میزان بکاهیم. یک پیام بصری نیز با کمی تفاوت تقریبا شبیه به همین مورد است. شیوه ارتباط به وسیله تصویر بغرنج تر است و از این رو امکان محدود کردن تعداد تعابیر مختلف از پیام دشوارتر می شود. اما با دانش عمیق تری از جریانات حسی که نحوه واکنشهای ما را نسبت به محرکهای بصری تعیین میکند، میتوان میزان کنترل خود را در به وجود آوردن معانی به وسیله شکلهای بصری افزایش داد.

در این فصل فقط پاره ای از امکانات موجود در اخبار بصری آمد. ولی می توان از آنها در جهت توسعه یادگیری زبان بصری استفاده کرد تا به کمک آن هر کس بتواند این شیوه را بهتر بفهمد و بدان وسیله بیان کند. داشتن مطالبی درباره ادراکات حسی انسان، در نحوه پیاده کردن یک ترکیب بندی سودمند است. در واقع این نوع مطالب به منزله دستور زبانی است برای کسانی که در صدد یادگیری سواد بصری هستند. سواد خواندن و نوشتن الزاما شخص را شاعر نمیکند، لزومی هم ندارد که بکند. به همین قیاس نیز میتوان گفت که هر طراح یا سازنده پیامهای بصری الزاما نباید هنرمندی بسیار توانا باشد. این نوع مطالب مقدمه ای است برای فهمیدن تواناییهای موجود در نسل انسان که هم اکنون در محیطی مملو از انواع رسانه های بصری قرار گرفته است. این نوع قواعد اولیه برای کسانی که از نظر بصری هیچ آموزشی ندیده اند به عنوان دستور یا برنامه کار میتواند بسیار مفید باشد. به وسیله آن می توانند بر محتوای آثار بصری خود نظارت بیشتری داشته باشند تا آنها را به صورتی مقبول تر و قابل فهمتر ارائه دهند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()