کتاب در یک چشم به هم زدن اثر والتر مرچ
مطالب این قسمت از کتاب (در یک چشم به هم زدن) به نویسندگی والتر مرچ و ترجمه بهرام دهقان برای شما عزیزان انتخاب شده است.
این کتاب متن سخنرانی مرچ تدوینگر معتبر سینماست که در اکتبر 1988 در سیدنی استرالیا انجام گرفته است. بخش هایی از این سخنرانی توسط باربارا و ریچارد ماکس در کلاس درس تدوین مدرسه سینما، تئاتر و تلویزیون دانشگاه یو سی ال ا (UCLA) در فوریه 1990 استفاده شده است. در سال 1995 بازنگری کلی در مجموعه مطالب انجام شده و بخش دوم، درباره تدوین دیجیتالی به آن افزوده شده است.
درباره والتر مرچ
مطالبی از این کتاب:
حذف کردن قسمت های بد
سال ها پیش من و همسرم اگی به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمان به انگلستان رفتیم. او اصلا اهل انگلستان است و ما در ایالات متحده با هم ازدواج کردیم. برای اولین مرتبه با تعدادی از دوستان دوران کودکی همسرم آشنا شدم.یکی از آنها از شغلم پرسید. گفتم که رشته تدوین می خوانم. گفت: آهان تدوین، همان کاری که قسمت های بد فیلم را قیچی می کند. کمی به من برخورد. تدوین خیلی بیش تر از حذف قسمت های بد فیلم است. تدوین، ساختار، رنگ آمیزی، پویایی، بازی با زمان و خیلی چیزهای دیگر است. آنچه در ذهن او می گذشت فیلم های خانگی بود. قسمت بد شده و خراب فیلم را حذف کنیم و سپس بقیه فیلم را به هم متصل کنیم. بیست و پنج سال طول کشید تا پی به حرف غیر آگاهانه دوست همسرم ببرم.
واقعیت این جاست که تدوین به نوعی همان حذف بخش های بد فیلم است، اما پرسش مهم این است که چه چیزی قسمت بد یک فیلم است. وقتی که یک فیلم خانگی را فیلمبرداری می کنید و در پاره ای از لحظه ها دوربین سرگردان و بی هدف تصاویر نامشخصی را ثبت می کند، این بخش ها قسمت زاید و بد فیلم است و بایستی از فیلم حذف شود. هدف یک فیلم خانگی روشن است: ضبط مداوم یک اتفاق در زمانی پیوسته بدون هیچ گونه ساختار از پیش تعیین شده.
هدف از ساخت یک فیلم داستانی سینمایی بسیار پیچیده تر است. ساختار زمانی آن غیر ممتد و ناپیوسته است. در چنین فیلمی بایستی حالت های درونی شخصیت ها نمایان و منتقل شود. بنابراین تشخیص قسمت بد بسیار مشکل و پیچیده است. و حتی شاید یک قسمت بد در یک فیلم برای فیلم دیگری بخش خوب و مطلوب آن باشد.
بنابراین یک نوع نگاه به عمل تدوین در مرحله فیلم سازی می تواند کشف و تشخیص بخش های نا لازم و غیر مفید فیلم باشد. و یکی از وظایف تدوینگر، تشخیص بخش های بد و حذف کردن آنها از بدنه کلی فیلم است، به شرطی که به ساختار قسمت باقیمانده در فیلم لطمه ای وارد نشود.
این حرف ها مرا به یاد شامپانزه ها می اندازد.
حدود چهل سال پیش ، پس از کشف دی.ان.ا، بیولوژیست ها سعی کردند که طرح و نقشه ای از ساختمان ژنتیکی اندام موجودات زنده تهیه کننند. البته این انتظار را هم نداشتند که ساختمان دی.ان.ا دقیقا تشابهی واقعی با اندام موجود زنده داشته باشد (یعنی درست همانگونه که نقشه انگلستان شبیه کشور انگلستان است)، اما این انتظار را داشتند که دستکم هر نقطه از اندام موجود زنده به طریقی با نقطه هم عرض آن روی دی.ان.ا مشابه باشد. اما نتیجه چنین حاصلی نداشت. برای نمونه، پس از مقایسه و بررسی دقیق، پی بردند که دی.ان .ا انسان و شامپانزه بسیار به هم شبیه است. اما این شباهت 99 درصدی پاسخگوی تفاوت های آشکار میان انسان و شامپانزه نبود. پس این تفاوت ها ناشی از چیست؟ سرانجام بیولوژیست ها به این نکته پی بردند که نکته های دیگری هم وجود دارد که برای بررسی این تفاوت ها باید مد نظر قرار گیرد. کنترل ترتیب ذخیره اطلاعات در دی.ان.ا و درصد فعال شدن این اطلاعات در حین رشد موجود جاندار باعث بروز تفاوت ها می شود. در مراحل اولیه رشد، تشخیص جنین انسان از جنین شامپانزه بسیار مشکل است.
در مراحل ادامه رشد، تفاوت ها به مرور آشکار و روز به روز بیش تر می شود. به عنوان نمونه می توان به تفاوت الویت رشد مغز در انسان و جمجمه در شامپانزه اشاره کرد. در انسان، اول مغز رشد می کند و سپس جمجمه، زیرا اهمیت بزرگ شدن مغز در انسان از الویت برخوردار است. همیشه پس از تولد یک نوزاد انسان متوجه می شویم که استخوان جمجمه اش هنوز نرم است و کاملا اطراف مغز او را نپوشانده است. اما در مورد شامپانزه این قضیه کاملا بر عکس است.اول استخوان جمجمه رشد می کند و سپس مغز وی. بنابراین در جمجمه شامپانزه آن مقدار مغز جای می گیرد که حجم جمجمه اجازه میدهد، نه اینکه فضای جمجمه تابع مقدار مغز لازم باشد.
به نظر میرسد که برای شامپانزه ها داشتن یک جمجمه سخت و محکم از داشتن یک مغز بزرگ مهم تر است. چنین تشابهاتی در سایر اندام های انسان و شامپانزه صدق می کنند: انگشت ها، شصت دست، اسکلت بندی بدن و استخوان ها قبل از ماهیچه ها شکل می گیرند. منظور من از چنین مقایسه ای ذکر این نکته است که اطلاعات ذخیره شده در دی.ان.ا شبیه به فیلمی تدوین نشده است و طرز فعالی شدن دی.ان.ا ها شبیه به کاری است که تدوینگر روی فیلم انجام میدهد.
دو تدوینگر در دو اتاق تدوین جداگانه با کوهی از فیلم های فیلم برداری شده مشابه می توانند دو فیلم متفاوت و جدا از هم را تدوین و تحویل دهند. در حقیقت از یک مواد خام مشترک می توان با دو نگاه، دو محصول کاملا مجزا به دست آورد. هر کدام از تدوینگران با طرز فکر و تصمیم گیری منحصر به خود، ساختار متفاوتی را بر اساس توالی نماها و نقاط برش در عرضه اطلاعات فیلم به وجود می آورند. به عنوان مثال آگاهی ما از پر بودن اسلحه قبل از سوار شدن مادام ایکس به اتومبیل است یا بعد از آن.
این تفاوت در ارائه اطلاعات، احساس متفاوتی از معنی صحنه را به تماشاگر منتقل میکند. و این تدوینگر است که تفاوت های حسی در تماشاگر را به وجود می آورد به معنی دیگر تفاوت انسان و شامپانزه دو فیلم متفاوتی است که توسط دو تدوینگر از یک مواد خام مشترک تدوین شده باشد.
من در اینجا برتری خاصی به انسان یا شامپانزه نمیدهم زیرا هر کدام از آنها مناسب شرایط محیطی خود رشد کرده اند تصور اشتباه این است که من انسان از این شاخه به آن شاخه درختان جنگل بپرم یا شامپانزه ای بنشیند و این کتاب را بنویسد. نکته مهم در ارزش های ذاتی آنها نیست، بلکه در سیر طبیعی تکاملی است که در مرحله رشد از هر کدام از آنها، موجود خاص خودش را میسازد. بنابراین تصمیم نگیرید که یک شامپانزه بسازید و سپس او را به انسان تبدیل کنید و یا برعکس. این عمل باعث میشود تا هیولای عجیبی خلق شود که مثل فرانکشتین نه انسان است و نه شامپانزه و ما متاسفانه مشابه چنین اتفاق هایی را در فیلم های زیادی دیده ایم. مثلا فیلم ایکس می توانست فیلم ساده و جم و جوری باشد که مخاطب و شرایط خاص خودش را داشته باشد اما در اواسط مراحل تولید، یک ذهن متوهم در مورد توانایی های فیلم دچار اشتباه می شود و نتیجه به فیلمی کسالت آور و پر مدعا تبدیل میشود یا فیلمی دیگری که بسیار سنگین و با محتوای پیچیده ساخته شده است و صحنه های ... و حادثه و خشونت میخواهد آن را تبدیل به فیلم پرفروشی کند که در نهایت بالقوه فیلم از دست میرود. در واقع کوشش برای تبدیل شامپانزه به انسان و بالعکس به نتیجه مطلوب نمیرسد و در نهایت نه شامپانزه ای وجود دارد و نه انسانی.
تبلیغات 














مدیر وبلاگ :