تبلیغات
اعجاز سینما - مطالب ابر چشم

کتاب در یک چشم به هم زدن اثر والتر مرچ

با سلام
مطالب این قسمت از کتاب (در یک چشم به هم زدن) به نویسندگی والتر مرچ و ترجمه بهرام دهقان برای شما عزیزان انتخاب شده است.

این کتاب متن سخنرانی مرچ تدوینگر معتبر سینماست که در اکتبر 1988 در سیدنی استرالیا انجام گرفته است. بخش هایی از این سخنرانی توسط باربارا و ریچارد ماکس در کلاس درس تدوین مدرسه سینما، تئاتر و تلویزیون دانشگاه یو سی ال ا (UCLA) در فوریه 1990 استفاده شده است. در سال 1995 بازنگری کلی در مجموعه مطالب انجام شده و بخش دوم، درباره تدوین دیجیتالی به آن افزوده شده است.

درباره والتر مرچ
والتر مرچ از سوی آکادمی های فیلم انگلستان و امریکا به خاطر تدوین تصویر و میکس صدا مورد احترام و قدردانی قرار گرفته است. در سال 1997 ، به شکل بی سابقه ای در مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنر دو جایزه اسکار، یکی برای تدوین و دیگری برای میکس صدای فیلم بیمار انگلیسی (آنتونی مینگلا 1966). در همان سال جایزه بهترین تدوین را برای همین فیلم از آکادمی انگلستان کسب کرد. بیست و دو سال پیش برای صدای فیلم اینک آخر الزمان (1979) اسکار گرفت و از طرف آکادمی انگلستان نامزد بهترین تدوین برای همین فیلم بود. در سال 1974 از طرف آکادمی انگلستان برای تدوین و میکس صدای فیلم مکالمه جایزه دریافت کرد و در سال 1977 از طرف هر دو آکادمی نامزد دریافت جایزه بهترین تدوین برای فیلم جولیا شد. در سال 1991، دو نامزدی دریافت جایزه اسکار در رشته تدوین را به طور همزمان برای فیلم های روح  و پدرخوانده 3 کسب کرد و ...

مطالبی از این کتاب:

حذف کردن قسمت های بد
سال ها پیش من و همسرم اگی به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمان به انگلستان رفتیم. او اصلا اهل انگلستان است و ما در ایالات متحده با هم ازدواج کردیم. برای اولین مرتبه با تعدادی از دوستان دوران کودکی همسرم آشنا شدم.یکی از آنها از شغلم پرسید. گفتم که رشته تدوین می خوانم. گفت: آهان تدوین، همان کاری که قسمت های بد فیلم را قیچی می کند. کمی به من برخورد. تدوین خیلی بیش تر از حذف قسمت های بد فیلم است. تدوین، ساختار، رنگ آمیزی، پویایی، بازی با زمان و خیلی چیزهای دیگر است. آنچه در ذهن او می گذشت فیلم های خانگی بود. قسمت بد شده و خراب فیلم را حذف کنیم و سپس بقیه فیلم را به هم متصل کنیم. بیست و پنج سال طول کشید تا پی به حرف غیر آگاهانه دوست همسرم ببرم.
واقعیت این جاست که تدوین به نوعی همان حذف بخش های بد فیلم است، اما پرسش مهم این است که چه چیزی قسمت بد یک فیلم است. وقتی که یک فیلم خانگی را فیلمبرداری می کنید و در پاره ای از لحظه ها دوربین سرگردان و بی هدف تصاویر نامشخصی را ثبت می کند، این بخش ها قسمت زاید و بد فیلم است و بایستی از فیلم حذف شود. هدف یک فیلم خانگی روشن است: ضبط مداوم یک اتفاق در زمانی پیوسته بدون هیچ گونه ساختار از پیش تعیین شده.
هدف از ساخت یک فیلم داستانی سینمایی بسیار پیچیده تر است. ساختار زمانی آن غیر ممتد و ناپیوسته است. در چنین فیلمی بایستی حالت های درونی شخصیت ها نمایان و منتقل شود. بنابراین تشخیص قسمت بد بسیار مشکل و پیچیده است. و حتی شاید یک قسمت بد در یک فیلم برای فیلم دیگری بخش خوب و مطلوب آن باشد.
بنابراین یک نوع نگاه به عمل تدوین در مرحله فیلم سازی می تواند کشف و تشخیص بخش های نا لازم و غیر مفید فیلم باشد. و یکی از وظایف تدوینگر، تشخیص بخش های بد و حذف کردن آنها از بدنه کلی فیلم است، به شرطی که به ساختار قسمت باقیمانده در فیلم لطمه ای وارد نشود.
این حرف ها مرا به یاد شامپانزه ها می اندازد.
حدود چهل سال پیش ، پس از کشف دی.ان.ا، بیولوژیست ها سعی کردند که طرح و نقشه ای از ساختمان ژنتیکی اندام موجودات زنده تهیه کننند. البته این انتظار را هم نداشتند که ساختمان دی.ان.ا دقیقا تشابهی واقعی با اندام موجود زنده داشته باشد (یعنی درست همانگونه که نقشه انگلستان شبیه کشور انگلستان است)، اما این انتظار را داشتند که دستکم هر نقطه از اندام موجود زنده به طریقی با نقطه هم عرض آن روی دی.ان.ا مشابه باشد. اما نتیجه چنین حاصلی نداشت. برای نمونه، پس از مقایسه و بررسی دقیق، پی بردند که دی.ان .ا انسان و شامپانزه بسیار به هم شبیه است. اما این شباهت 99 درصدی پاسخگوی تفاوت های آشکار میان انسان و شامپانزه نبود. پس این تفاوت ها ناشی از چیست؟ سرانجام بیولوژیست ها به این نکته پی بردند که نکته های دیگری هم وجود دارد که برای بررسی این تفاوت ها باید مد نظر قرار گیرد. کنترل ترتیب ذخیره اطلاعات در دی.ان.ا و درصد فعال شدن این اطلاعات در حین رشد موجود جاندار باعث بروز تفاوت ها می شود. در مراحل اولیه رشد، تشخیص جنین انسان از جنین شامپانزه بسیار مشکل است.
در مراحل ادامه رشد، تفاوت ها به مرور آشکار و روز به روز بیش تر می شود. به عنوان نمونه می توان به تفاوت الویت رشد مغز در انسان و جمجمه در شامپانزه اشاره کرد. در انسان، اول مغز رشد می کند و سپس جمجمه، زیرا اهمیت بزرگ شدن مغز در انسان از الویت برخوردار است. همیشه پس از تولد یک نوزاد انسان متوجه می شویم که استخوان جمجمه اش هنوز نرم است و کاملا اطراف مغز او را نپوشانده است. اما در مورد شامپانزه این قضیه کاملا بر عکس است.اول استخوان جمجمه رشد می کند و سپس مغز وی. بنابراین در جمجمه شامپانزه آن مقدار مغز جای می گیرد که حجم جمجمه اجازه میدهد، نه اینکه فضای جمجمه تابع مقدار مغز لازم باشد.
به نظر میرسد که برای شامپانزه ها داشتن یک جمجمه سخت و محکم از داشتن یک مغز بزرگ مهم تر است. چنین تشابهاتی در سایر اندام های انسان و شامپانزه صدق می کنند: انگشت ها، شصت دست، اسکلت بندی بدن و استخوان ها قبل از ماهیچه ها شکل می گیرند. منظور من از چنین مقایسه ای ذکر این نکته است که اطلاعات ذخیره شده در دی.ان.ا شبیه به فیلمی تدوین نشده است و طرز فعالی شدن دی.ان.ا ها شبیه به کاری است که تدوینگر روی فیلم انجام میدهد.
دو تدوینگر در دو اتاق تدوین جداگانه با کوهی از فیلم های فیلم برداری شده مشابه می توانند دو فیلم متفاوت و جدا از هم را تدوین و تحویل دهند. در حقیقت از یک مواد خام مشترک می توان با دو نگاه، دو محصول کاملا مجزا به دست آورد. هر کدام از تدوینگران با طرز فکر و تصمیم گیری منحصر به خود، ساختار متفاوتی را بر اساس توالی نماها و نقاط برش در عرضه اطلاعات فیلم به وجود می آورند. به عنوان مثال آگاهی ما از پر بودن اسلحه قبل از سوار شدن مادام ایکس به اتومبیل است یا بعد از آن.
این تفاوت در ارائه اطلاعات، احساس متفاوتی از معنی صحنه را به تماشاگر منتقل میکند. و این تدوینگر است که تفاوت های حسی در تماشاگر را به وجود می آورد به معنی دیگر تفاوت انسان و شامپانزه دو فیلم متفاوتی است که توسط دو تدوینگر از یک مواد خام مشترک تدوین شده باشد.
من در اینجا برتری خاصی به انسان یا شامپانزه نمیدهم زیرا هر کدام از آنها مناسب شرایط محیطی خود رشد کرده اند تصور اشتباه این است که من انسان از این شاخه به آن شاخه درختان جنگل بپرم یا شامپانزه ای بنشیند و این کتاب را بنویسد. نکته مهم در ارزش های ذاتی آنها نیست، بلکه در سیر طبیعی تکاملی است که در مرحله رشد از هر کدام از آنها، موجود خاص خودش را میسازد. بنابراین تصمیم نگیرید که یک شامپانزه بسازید و سپس او را به انسان تبدیل کنید و یا برعکس. این عمل باعث میشود تا هیولای عجیبی خلق شود که مثل فرانکشتین نه انسان است و نه شامپانزه و ما متاسفانه مشابه چنین اتفاق هایی را در فیلم های زیادی دیده ایم. مثلا فیلم ایکس می توانست فیلم ساده و جم و جوری باشد که مخاطب و شرایط خاص خودش را داشته باشد اما در اواسط مراحل تولید، یک ذهن متوهم در مورد توانایی های فیلم دچار اشتباه می شود و نتیجه به فیلمی کسالت آور و پر مدعا تبدیل میشود یا فیلمی دیگری که بسیار سنگین و با محتوای پیچیده ساخته شده است و  صحنه های ... و حادثه و خشونت میخواهد آن را تبدیل به فیلم پرفروشی کند که در نهایت بالقوه فیلم از دست میرود. در واقع کوشش برای تبدیل شامپانزه به انسان و بالعکس به نتیجه مطلوب نمیرسد و در نهایت نه شامپانزه ای وجود دارد و نه انسانی.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 اسفند 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()

کتاب مبادی سواد بصری اثر دونیس ا. داندیس (4)

نوشته هایی از کتاب مبادی سواد بصری ترجمه مسعود سپهر

طراز کردن و برجسته ساختن

چیزی که قابل پیش بینی است و در محل مورد انتظار قرار گرفته باشد دارای جاذبه خاص است، ولی این جاذبه در مقابل پدیده غیر منتظره، رنگ می بازد. نقطه مقابل هماهنگی و تعادل در ترکیب بندی، عنصر بصری است که غیر مترقبه و با فشار و تاکید ارائه میشود. در روان شناسی به این دو قطب، لولینگ (leveling) ، و شارپنینگ (sharpening) ، یا طراز کردن و برجسته ساختن میگویند. مثال ساده برای طراز کردن، نقطه ای است درست در مرکز ساختمانی یک شکل، شکل 21-2. قرار گرفتن یک نقطه در این محل، شکل 22-2، موجب هیچ نوع تعجب بصری نمیشود، زیرا همان طور که انتظار می رفت با شکل در هماهنگی کامل قرار گرفته است. ولی اگر نقطه در گوشه سمت راست، شکل 23-2، قرار گیرد نمونه بسیار ساده ای است از حالت برجسته ساختن آن. در اینجا نه فقط از ساخت محور عمودی خارج شده است، بلکه از محور افقی نیز دور شده است، شکل 24-2. و حتی بر وتر مایل شکل 25-2 نیز منطبق نیست.

برجسته کردن و طراز نمودن در هر دو مثالی که نشان داده شد از نظر طراحی کاملا واضح است. ما به وسیله درک حسی خود که به صورت خودکار عمل میکند میتوانیم به سهولت وجود تعادل یا نبودن تعادل در آنها را تعیین کنیم و این وضع انتزاعی را به آسانی در آن تشخیص دهیم،  اما نوع سومی نیز در ترکیب بندی بصری می تواند وجود داشته باشد و آن وضعی است که نقطه به وضوح نه برجسته شده است و نه طراز، در این حالت چشم برای تعیین وضع تعادل اجزای ترکیب بندی دچار زحمت زیادی می شود، این حالت را مبهم می نامیم. هر چند در زبان و کلام نیز چنین حالتی وجود دارد ولی نمایش بصری آن، قدری با زبان تفاوت دارد. در شکل 26-2 نقطه نه آشکارا در مرکز واقع شده است و نه به وضوح خارج از مرکز قرار گرفته است. در شکل 27-2 وضع قرار گرفتن نقطه در صفحه از لحاظ بصری نا مشخص است و بیننده را که نا خود آگاه در حال یافتن نوعی ثبات از نظر تعادل نسبی بصری است گیج می کند. ابهام بصری مانند ابهام در کلام منظور اصلی ترکیب بندی را گنگ و نامفهوم می سازد و فهم معنا را دشوار می کند و این نوع ابهام جریان طبیعی تعادل بخشیدن را مختل میسازد و گاه به علت این نوع بیان که از نظر فضایی فاقد معناست، القای منظور اصلی نا ممکن می شود. ایجاد این وضع مبهم از نظر قواعد اصولی بصری نیز غلط است. از میان کلیه حواس انسان حس باصره کمتر از همه نیرو تلف می کند. تعادل و توازن خواه به صورت آشکار و خواه بسیار ظریفانه و نیز دیگر روابط متقابل بصری با یکدیگر به وسیله دیدن تشخیص داده می شود. اگر این کار ویژه را به عللی مختل و سردرگم کنیم عملی بس مخرب انجام داده ایم. بنابراین درست نیست که به عمد در اشکال بصری خود این حالت مبهم را به وجود آوریم و بهتر است آنها یا هماهنگ باشند و یا به روشنی ضد یکدیگر باشند.

امتیاز پایین سمت چپ

علاوه بر تاثیر مثبتی که از روابط عناصر با ساخت کلی طرح حاصل میگردد، از دو راه دیگر نیز میشود پدیده فشار را در یک عنصر بصری افزاایش داد. اول آنکه در هر میدان بصری به قسمت پایین سمت چپ رغبت بیشتری نشان داده می شود. برای بهتر نشان دادن این موضوع از نمودار استفاده می کنیم، چشم هنگام نگریستن ابتدا نوعی ردیابی در جهتهای خطوط مرجع عمودی و افقی انجام می دهد، شکل 28-2، و سپس ردیابی در سمت پایین و چپ انجام میگرد، شکل 29-2 .

این تمایل حسی ثانویه چشم علل زیادی دارد، ولی نمی توان آن را به عنوان یک گرایش اولیه به اثبات رساند. راغب بودن به بخش چپ میدان بصری شاید تا حدودی به علت تاثیر طرز خواندن و نوشتن که در زبانهای اروپایی رایج است و از چپ به راست صورت می گیرد باشد. در این باره تحقیقات کمی انجام گرفته است و برای مثال هنوز به درستی نمی دانیم که چرا به طور غالب موجوداتی راست دست هستیم و توانایی خواندن و نوشتن، که در بعضی از زبانها از چپ به راست صورت می گیرد، به فعالیت نیمکره چپ مغزمان مربوط می شود و عجیب آن است که راست دستی در فرهنگهایی که شیوه نگارش آنها از بالا به پایین و یا از راست به چپ است نیز به همین صورت غالب دیده می شود. در هر صورت به دلایلی نه چندان روشن، سمت چپ میدان دید نزد ما از اهمیتی خاص برخوردار است و این حقیقت در عمل ثابت شده است. اگر به حرکات چشم بیننده ای که بر پرده سینما قبل از شروع نمایش فیلمی دوخته شده است نگاه کنیم، مطلب بالا برایمان روشن می شود.

چند مثال

موضوعی که قبلا بدان اشاره شد شاید هنوز به صورت قطعی ثابت نشده باشد، ولی نمیتوان انکار کرد که اختلاف وزن بالا و پایین و چپ و راست در تصمیم گیریهای مربوط به ترکیب بندی دارای اهمیت زیادی است و آگاهی به آن، دانش و فهم ما را از فشار بصری بالا می برد. شکل 30-2 مستطیلی را نشان می دهد که با خط تقسیم شده، به شکلی که یک ترکیب بندی طراز شده به وجود آمده است و در شکل 31-2، این ترکیب بندی قدری برجسته و نظر گیر شده است ولی با قوتی نه چندان زیاد. حال آنگه در شکل 32-2 ترکیب بندی یا کومپوزیسیون با فشاری به مراتب بیشتر برجسته شده است.

البته این مطالب را می توان برای کسانی که با دست چپ می نویسند و یا اقوامی که خواندن و نوشتن در فرهنگ آنها از چپ به راست نیست، با اندکی تغییر اصلاح کرد.

هر گاه عوامل بصری، منطبق با انتظارات ما باشد ترکیب بندی حاصل طراز شده است و در آن فشار بصری به حداقل تقلیل یافته است. هر گاه شرایط بر عکس باشد، یک ترکیب بندی یا کومپوزیسیونی با حداکثر فشار بر حواس خود خواهیم داست. به عبارت دیگر آن عناصر بصری که در نواحی فشار واقع هستند ( شکل های 35-2 و 34-2 و 33-2) نسبت به آنهایی که طراز شده اند، از لحاظ بصری دارای وزن بیشتری هستند. منظور از وزن در اینجا میزان توانایی آنها در جلب نظر چشم به خود می باشد و واضح است که این موضوع در ترکیب بندی از اهمیتی خاص برخوردار است.

این مطلب عملا، در شکل 36-2، نشان داده شده است. در این شکل که می توان آن را طرح یک نقاشی از طبیعت بی جان در نظر گرفت، یک سیب در سمت راست، ناحیه فشار تابلو قرار گرفته است و دو سیب در سمت چپ، ناحیه ای که چشم بدان میل بیشتری دارد و این کار موجب موازنه و تعادل در کار شده است. اگر سیب سمت راست را کمی بالاتر ببریم باعث می شود اهمیت آن در ترکیب بندی فزونی یابد، شکل 37-2 .

وزن یا اهمیت شکلها با سادگی و نظم آنها نسبتی عکس دارد. هر چه شکلی پیچیده تر، بی ثبات تر و نا منظم تر باشد، فشار بصری موجود در آن نیز افزایش می یابد و در نتیجه چشم را بیشتر به سوی خود جلب میکند. این موضوع را با مقایسه شکلهای منظم، 40-2، 39-2، 38 -2 و شکلهای نا منظم 43-2، 42-2 ریال 41-2 میتوان به خوبی مشاهده کرد. این دو گروه شکلها در ترکیب بندیها دو مقوله عمده را تشکیل میدهند و در واقع گروه شکلهای متوازن و منطقی و هماهنگ را در مقابل شکلهای مبالغه آمیز و تحریف شده و عاطفی تشکیل می دهند.

در نظریه روان شناسی گشتالت قانونی وجود دارد به نام قانون پرگنانس (the law of pragnanz)، که مطابق آن نام خوب به ساختها و سازمانهای روانی خاصی اطلاق می شود که با اوضاع و احوال حاکم وفق داشته باشند. در زمینه معنای یک اثر بصری کلمه خوب واژه روشن و گویایی نیست، برای آنکه کلمه یا تعریفی را دقیق تر به کار برده باشیم بهتر است به جای آن بگوییم؛ از نظر عاطفی کمتر تحریک کننده، یا ساده تر و بدون پیچیدگی که همه آنها به وسیله نوعی قرینه سازی به وجود آمده اند. طرحهایی که تعادل در آن از طریق محور مرکزی برقرار می شود، نه فقط آسان فهم تر هستند بلکه اجرای آن نیز نسبتا سهل است، زیرا برای ایجاد موازنه در آنها از فرمولی بس ساده استفاده می شود. اگر نقطه ای در سمت چپ محور قرار گیرد، حالت عدم تعادل در آن ظاهر می شود، شکل 44-2، پس با افزودن نقطه ای دیگر در سمت مخالف به آن موازنه می بخشند، شکل 45-2. هنگامی که از این شیوه در یک کومپوزیسیون استفاده شود، تاثیری قوی حاکی از وجود نظم ایجاد می شود. معابد یونانیان قدیم بهترین مثال کلاسیک از این تقارن هستند و از این رو یکی از روشن ترین و متین ترین شکلهای بصری به حساب می آیند.

ولی در طبیعت و آثار مصنوع بشر تعادل کامل و بی نقص به ندرت یافت میشود. میتوان استدلال کرد که رسیدن به حالت تعادل اگر از طریق فن یا تکنیک نا متقارن سازی انجام شود از تحرک بیشتری برخوردار خواهد بود. ولی استفاده از این فن به سادگی فن قرینه سازی نیست. تنوع حالات گوناگون در شیوه بصری بستگی به عوامل مختلفی در کومپوزیسیون، نظیر وزن، اندازه و محل قرارگیری دارد. شکلهای 47-2 و 46-2، توزیع وزنها را بر مبنای اندازه آنها و در طرفین یک محور مرکزی نشان می دهد. ولی در عین حال میتوان وزنهای مختلف را از طریق دور و نزدیک کردن آنها به محور مرکزی به حالت تعادل رسانید، شکل 48-2 .

جاذبه و جمع شدن

در روابط در یک تصویر نیروی کشش و جاذبه عناصر نسبت به یکدیگر اصل دیگری از نظریه گشتالت را تشکیل میدهد و به آن قانون جمع شدن اطلاق می شود که در ترکیب بندیها دارای ارزشی بسیار است. این اصل در زبان مربوط به تصاویر از دو حیث دارای اهمیت است و درباره آن وضعی از حالات بصری است که میان عناصر موجود در آن بر اثر تاثیر متقابل و نسبی آنها بر یکدیگر نوعی رابطه بده و بستان به وجود می آید. یک نقطه به تنهایی با کل شکل ارتباط برقرار میکند، ولی چون تنهاست رابطه اش با فضای مربع، شکل 49-2، منحصر به تاثیر متقابل خفیفی می شود. در شکل 50-2، دو نقطه دیده می شود. رابطه متقابل این دو نقطه در این است که آنها برای جلب توجه کردن با یکدیگر به رقابت و نزاع می پردازند و چشم نمیداند که اول به کدام توجه کند، زیرا هر یک عبارتی هستند نسبتا مستقل از دیگری و به علت فاصله زیاد میان آنها دافع یکدیگر به نظر می آیند. در شکل 51-2، رابطه متقابل شدیدتر و واضح تر گشته است و دو نقطه با یکدیگر هم آواز شده و جاذب یکدیگر هستند. هر چه این دو نقطه به یکدیگر نزدیک تر شوند، نیروی جاذبه میان آنها بیشتر می شود. در عمل دیدن، که به طور طبیعی انجام میگیرد، واحدهای منفرد بصری مجموعا شکلهای ویژی دیگری را به وجود می آورند. هر چه نقطه ها به هم نزدیک تر باشند به وجود آوردن شکلهای پیچیده تر به وسیله آنها بیشتر می شود. در نمودار ساده 53-2 و 52-2، چشم خود به خود نقاط رابط و مفقود بین نقطه های آشکار را پیدا میکند. انسان همیشه به صورت حسی، نیاز مبرمی به ساختن کلیتها از درون واحدهای منفرد دارد که در این مورد کار او متصل کردن حسی نقاط به یکدیگر است و این بر اثر نیروی جاذبه میان نقاط صورت می پذیرد. انسان دوران باستان نیز بر اثر همین پدیده بصری بود که با دیدن نقاط روشن ستارگان در آسمان شب، در آنها صورتهایی شبیه به شکلهای دیگر می یافت.

ما هنوز هم با نگریستن به آسمان بی ابر و پر ستاره در شب، قادریم از آن نقاط روشن، صورت فلکی دب اصغر و دب اکبر و نظیر آنها را بیابیم و اینها صورتهایی هستند که پیشینیان ما نیز تشخیص داده بودند و شاید امروز بتوانیم در این نقاط روشن صورتهای جدیدی بیاوریم.

اهمیت دیگری که قانون جمع شدن برای آموزش بصری دارد، فهم چگونگی تاثیر عناصر مشابه بر یکدیگر است. در زبان بصری عناصر مشابه یکدیگر را جذب می کنند و غیر مشابه ها دافع یکدیگرند. که در نتیجه چشم خطوط مفقود را خود به خود به وسیله مربوط ساختن واحدهای مشابه ردیابی میکند. این جریان حسی در شکل 54-2، نشان داده شده است و حاصل آن پدید آمدن یک مربع بزرگ می باشد شکل 55-2. ولی در شکل 56-2، که در آن علایم بصری نا متشابه به کار رفته در به وجود آمدن شکلی کلی اثر گذاشته است و تعداد امکانات اتصال میان آنها بیشتر شده و شکل نهایی از وضوح کامل دور گشته است، شکل 2-57 . در هر چهار مثالی که اکنون ذکر شد تشابه و اختلاف میان علایم صرفا در شکل آنها بود، حال آنکه تشابهات و اختلافهای بصری می تواند به صورتهای دیگری نیز وجود داشته باشد که در عمل دیدن و قانون جمع شدن همین حالت را پیدا میکنند. تشابهات دیگر می تواند در اندازه ، بافت ، رنگمایه یا تونالیته و غیره نیز باشد، شکلهای 60-2و 59-2و 58-2 .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390    | توسط: عباس مبینی    | طبقه بندی: معرفی کتاب،     | نظرات()